تبلیغات
...کافه بی تعارف
...کافه بی تعارف

من اگر بنشینم،تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد...



توجه: >>> واژه "تعارف" از این بلاگ حذف گردید!!! بی تعارف باشید لطفا نه بی ادب


...شرف مرد بــِــــــه از دولت اوست

 

و  " بی تعارف.. " اینگونه گفت... :

 

بدو راحیل عجله کن،همین گوشه وایسا،نه انگار 3تا صندلی اونجا خالیه...

عجب حسیه لامصب وقتی که تو مترو میتونی تجربه نشستن رو تجربه کنی

به هر حال هر چیزی یه انتهای آرمانی هم داره مثل نشستن رو صندلی تو مترو..!!!

حرفها و موضوعات دغدغه های روزمره دوباره شروع شد و فَکِمون کم کم گرم میشد که دوباره به یه ایستگاه دیگه رسیدیم و باز هم صداهایی آشنا به گوش میرسید که میگفتن:

آقا هُل نده...

یواش تر بابا...

نمیدونم تا کی این بی فرهنگی باید ادامه داشته باشه...؟!

یکی نیست حالیشون کنه که بابا جون، یه کم صبر کنین اول مسافرا پیاده بشن بعد وارد واگن های بو گندو و پُر از میکروب و ویروس بشید اما خوب مگه این حرفها هیچوقت تاثیرگذاره...!!

غرق صحبت کردن بودیم که یهو یه کوچولویی از لابه لای پای این آدم بزرگای بی تفاوت داشت خودشو به زور مرحله به مرحله رد میکرد و بعد از گذر از هر مانع با صدای کم حجم بچگانه ای دستمال دستمالی میکرد،به سختی میشه گفت قدّش تا بالای زانوم میرسید(حدود60 -70 سانتی میشد)

نزدیکمون شده بود و همچنان برای فروختن دستمال هایی که نمیدونم میتونست چه نیاز حداقلی رو ازش برطرف کنه،دست و پا میزد..

چهره ی بی نهایت معصومی داشت،خیلی به دستمالها نیازی نداشتیم اما 2 بسته ازش خریدیم(حس رضایت از کاسبی رو می شد به راحتی از اون چهره بی ریا فهمید) همچنان تلاش میکرد تا اینکه مردی که ایستاده کنارمون بود پول 2 بسته رو بهش داد اما حاضر به گرفتن دستمالها نشد..    از سخاوت و شعور مرد خوشم اومد اما چه شرفی داشت اون کوچولوی ضعیف و کم رمق که هر چی مَرد تلاش کرد نه تونست مقداری از خوراکی تو جیبش بزاره و نه از گرفتن دستمال هایی که خریده بود خودداری کنه..

شاهد کلاَنجار رفتنشون بودیم اما اصلا حاضر نمیشد بپذیره که بی عوض پولی از مرد قبول کنه...

نمیدونم برای بقیه آدما دیدن این صحنه ها چقدر قابل ملاحظه میتونه باشه اما من حتی با تصورش بغض میکنم چون میتونم حس کنم که برای نگه داشتن این شرف و غیرت اونم برای یه بچه خردسال چقدر سخت میتونه باشه...

از خودم به عنوان یه آدم یه بزرگسال یه هموطن خجالت کشیدم....

خیلی دوست داشتم دوباره برگرده و تمام دستمال ها رو ازش بخرم تا یک روز زودتر به خونه برسه ومثل خیلی از بچه ها طعم دوران بچگی و شیطنت و بازی رو بِچشه اما دیگه برنگشت و باز با همون جسارت و همت از لابه لای هموطنای خواب آلود ما گذشت و لابه لای شلوغی ها گم شد...

 

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا خانه ی کوچکمان سیب نداشت...   (حمید مصدق)

 


شنبه 20 اسفند 1390 توسط یحیی | نظرات ()



من اگر بنشینم،تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد...



توجه: >>> واژه "تعارف" از این بلاگ حذف گردید!!! بی تعارف باشید لطفا نه بی ادب

Y.tarof@gmail.com

قصه گو
دل واژه ها
درد مشترک

سخنی کوتاه با کافه
...شرف مرد بــِــــــه از دولت اوست
...مهمان ناخوانده ی ما آشنا بود
...زیر پوست چرك‌آلود شهر ما
...اسیر سکوت
پژواك سكوت یك دل
...خواب سرزده
...وقتی که باور دهقان میمرد
!!!...تُف به غیرت ما
... آزادی از نگاه آزادی

اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390

یحیی

دنیای من
لابه لای تنم خبرچین خفته بود نمیدانستم
دنیای سرد و خاموش
دختـــــــــــــــــــر بـــــــــــــــــــــاران
...هستان
...زیبا رویان آریایی
...مفهومات
شیاطین سرخ
freud'S son
آوای درون..
1 دل بارونی...
...بی سانسور خیلی خصوصی
از دیار آریایی...
داروگ
بیدل...
...کویر
...صدای ناآشنا
نگفتنی ها
از نگاه ما
سیستمهای اصلاح نشده
شب شعر
...نسیم منزل لیلی
یادداشت های زیر زمینی
مرجع دانلود و آموزش کامپیوتر
ستاره ی خرداد
کافه نرودا

.::* کسب درآمد عالی از اینترنت 100% تضمینی *::.
تماشای آنلاین تلوزیون
تماشای آنلاین تلوزیون
سایت تفریحی فقط خنده
فروش اسپمر لینکدونی میهن بلاگ
فرصت تبادل لینک
سایتی پر از شکلک برای وبلاگ شما

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد