تبلیغات
...کافه بی تعارف
...کافه بی تعارف

من اگر بنشینم،تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد...



توجه: >>> واژه "تعارف" از این بلاگ حذف گردید!!! بی تعارف باشید لطفا نه بی ادب


...مهمان ناخوانده ی ما آشنا بود

 

 

و  " بی تعارف.. " اینگونه گفت... :

 


داشتیم دو تایی سماق میمکیدیم(من و راحیل) تا ببینیم اون کسی که قراره مشتری هنرهای دست ما باشه کیه..

عادت کرده بودیم که روزی چند بار آدم هایی با لباس های ژولیده و کثیف از درب وارد بشند و دستی که ظاهرا از نیاز میگفت رو به سمت ما دراز کنند(چقدر از این حالت متنفرم..)

فضای بیرون مغازه گاهی ساکت و گاهی حتی دیوار صوتی رو هم میشکست(بازی پرسپولیس و استقلال)

تقریبا 12-13 سالش بود،با لباس چرک آلود و کثیف،که یه کلاه نقاب دار هم رو سرش داشت..

خواست وارد بشه که طبق معمول که برای بیرون رفتن اینطور آدما از مغازه مجبوریم به اجبار قیافه ترشی به خودمون بگیریم حالتمون دگرگون شد(چه اجبار زشتی)

دستاشو رو پیشخون گذاشت،دلم یه جوری شد..

تازه تمیزش کرده بودم و اون دستها انقدر کثیف و سیاه بودن که دوباره مجبور بشم برای شیشه کثیف شده وقت بزارم...

با حالت خاصی بهمون نگاه کرد و قبل هر حرفی گفت پول ندارم ولی یه گوشواره میخوام...

یه لحظه بهم ریختم و تو دلم گفتم انگار این ماجرای هر روز تمومی نداره!!!

چهره راحیل مردد ...!!! انگار ترش رویی به قامت و چهرش هرگز نمی تونه بشینه..

نرمشی از طرفش احساس کردم اما حقیقت بازار و واقعیات زندگی چیز دیگه ای هست و من هنوزم بعد سالها نتونستم قانع بشم که این آدمها مستحق کمک هستن؛چاره ای ندیدم جز اینکه پاسخ منفی بهش بدم اما اون همچنان ایستاده بود و نگاه میکرد و با اعتماد به نفس و کلام گیرا و مردانه ای قیمت میپرسید..!!!

دوس نداشتم پاسخ بدم (با اکراه و حسرت جواب میدادم..) واما راحیل جواب میداد و حتی برای لحظه ای دزدانه نگاهش را به من انداخت که...(که بهش ببخشیم)

مردد شدم..!!!

دستش رو به سمت گوشواره ها برد و دستش روی یکی از گوشواره های ماه تولد برد،کلمه انگلیسی روش رو خوند..!!!(تعجب کردیم..!)

یه تعجب از اینکه چطور انگلیسیش رو خوند و تعجبی عمیق تر از اینکه مگر دختره..؟؟؟؟؟؟؟؟!!!

اسمت چیه؟

ناهید

.............!!!!

ناهید؟؟؟!

بلی ناهید...!!!

 

چشمهامون به یه نقطه دوخته شد و در لایه های سکوتی مشترک بودیم که ناهید دستش رو به زور تو جیب شلوار جین کهنه و کثیفش برد و یک هزار تومانی و یک دویست تومانی درب و داغون بیرون آورد..

فقط همین اندازه پول دارم،بهم میدینش...؟ (به معنای واقعی کلمه از درون صدای شکستن روحم رو شنیدم..)...........فقیر و بی پول بود....اما بی شرف نبود...

ناهید باز با کلام گیرا و مصممش گفت: همینو میخوام..من متولد 13 آبانم...این گوشواره ماه تولد منه؟

آروم و سرد شده بودیم...................

سردِ سرد

آره ناهید ماه تولد تو همین گوشوارست که انتخاب کردی،نمادش هم عقربه...

خیلی کنجکاو و باهوش بود و مدام میپرسید:چرا عقرب؟

همه ی داشته هام گم شده بود....دست و پا شکسته جواب دادم..

سخت پلک میزدم...راحیل هم به کمکم میومد اما بد جوری کیش و مات اتفاقی عجیب شده بودیم...

برام دیگه مهم نبود این قیمت یا اون قیمت،اصلا کدومش رو دوس داره انتخاب کنه...فقط  تو ذهنم دیگه یه چیز مونده بود اونم اینکه ای کاش ناهید زودتر انتخاب کنه تا احساس سبکی کنم و این حجم سنگین نگاه و کلامش از روی شونه هام کم بشه..

در تب و تابی عمیق بودیم که..

گُل ............گُل........گــــُـــــــــــــل....          پرسپولیس دیگه حیثیت استقلال رو برده بود...(یادم رفت باید خوشحال باشم..)

(ناهید)آهسته ونرم سرش رو به سمت کُریدور چرخوند... به روی لبهاش خنده ای شیرین و بی تفاوت نشسته بود...انگار  داشت به این فکر میکرد که هموطناش چه راحت برای پیروزیه یک بازی،یک تیم،یک اتفاق بی منفعت، حرص میخورند و با بردش شاد میشند اما هیچ تلاشی برای شادی دخترکی با آرزوهای کوچک او نمی کنند....!!!  و شاید هم عمیق تر از من فکر میکرد...!!!

ناهید بداقبال دیگه داشت میرفت...گوشواره ها رو به گوشش انداخت...

تعجب کردیم....!!!!!!!!!! (چون انگار در باور کُل پاساژ پسر بود)

خواست بره بیرون یه نگاهی به ما انداخت و خداحافظی کرد...اما..

لحظه ی خارج شدنش لبخندی خاص و پُرمعنایی رو به روی لبهاش دیدم...

انگار ناشی از شکسته شدن تابویی بود که گویا زن بودنش را به اکره پنهان کرده بود...؟؟؟!!!

و ناهید رفت..

اما سایه نگاه و طنین صدا و حضورش جا مانده بود و لبان و چشم های ما رو  به درب دوخته بود...

و تمام لحظه های بعد ناهید تا انتهای شب به سکوت و چشمانی مات و مبهوت ختم شد...

 

مثل همین الان که یادآوری این داستان پُر بغضم کرده و قلمم رو از درج هر پی نوشتی شرمنده...

 

پــــایـان...

 

IMAGE634529932409375000

 


یکشنبه 16 بهمن 1390 توسط یحیی | نظرات ()



من اگر بنشینم،تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد...



توجه: >>> واژه "تعارف" از این بلاگ حذف گردید!!! بی تعارف باشید لطفا نه بی ادب

Y.tarof@gmail.com

قصه گو
دل واژه ها
درد مشترک

سخنی کوتاه با کافه
...شرف مرد بــِــــــه از دولت اوست
...مهمان ناخوانده ی ما آشنا بود
...زیر پوست چرك‌آلود شهر ما
...اسیر سکوت
پژواك سكوت یك دل
...خواب سرزده
...وقتی که باور دهقان میمرد
!!!...تُف به غیرت ما
... آزادی از نگاه آزادی

اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390

یحیی

دنیای من
لابه لای تنم خبرچین خفته بود نمیدانستم
دنیای سرد و خاموش
دختـــــــــــــــــــر بـــــــــــــــــــــاران
...هستان
...زیبا رویان آریایی
...مفهومات
شیاطین سرخ
freud'S son
آوای درون..
1 دل بارونی...
...بی سانسور خیلی خصوصی
از دیار آریایی...
داروگ
بیدل...
...کویر
...صدای ناآشنا
نگفتنی ها
از نگاه ما
سیستمهای اصلاح نشده
شب شعر
...نسیم منزل لیلی
یادداشت های زیر زمینی
مرجع دانلود و آموزش کامپیوتر
ستاره ی خرداد
کافه نرودا

.::* کسب درآمد عالی از اینترنت 100% تضمینی *::.
تماشای آنلاین تلوزیون
تماشای آنلاین تلوزیون
سایت تفریحی فقط خنده
فروش اسپمر لینکدونی میهن بلاگ
فرصت تبادل لینک
سایتی پر از شکلک برای وبلاگ شما

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد