تبلیغات
...کافه بی تعارف
...کافه بی تعارف

من اگر بنشینم،تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد...



توجه: >>> واژه "تعارف" از این بلاگ حذف گردید!!! بی تعارف باشید لطفا نه بی ادب


...هفته ی تلخ و گلایه

و  " بی تعارف.. " اینگونه گفت... :

 

 

 

 

این روزها بیشتر از همه ی روزهای تلخ و خفقانی که پشت سر میزاریم با لحظه های درناک روبه رو شدم...

وقتی که 3 روز پیش روی دیواره های بلاگ عزیزی از حادثه های یک روز زندگیش خوندم ،شدت تاثر و تاُلمی که همه ی ساعات این چند روزم رو تکون داد برام قابل وصف نیست..

اگرچه سنگینی هجم وسیع مشکلات این روزها برای کسی ناآشنا نیست اما وقتهایی هست که از دور صحنه هایی از زجر کشیدن و شکستن طاقتهایی رو میبینیم که درد خودمون رو از یاد میبریم...

اگرچه که باید گفت این جراحت، فقط شکافش بر تن ما متغیره و در واقع درد همون درد مشترکه...

از بس که هر روز نیزه ای از نفهمی ها و بی فرهنگی و فساد و بی هیایی رو به تن روح ما مصلحت میکنن که دیگه درد جسم زیاد هم قابل اعتنا نیست...

وقتی که در خیابانها  سیلی از کثافت رو در پاکتهای تمیز  به روی مردم میپاشن و از خرده گرفتن به کمترین حقوق انسانی ابایی ندارن...

وقتی که تفکر آدمها پشیزی ارزش نداره و رنگ لعاب یک خشک مغز که بویی از فرهنگ نبرده مطلوب که نه.. بلکه ایده آل اونهاست...

وقتی که این سکوت مبتذل و این ترس قهقرا در کنج قفس به چشمهای منتظر که به امید در حرکتند حباب میشه ،معنای درد عوض میشه...

وقتی که مفهوم خواستن و حق به بهانه ی وحشت در کوچه و بازر رنگ دیگری میگیره...

وقتی که شعار" معنای ایده ال گرایی های عوام... و عمل" تنها پس مانده ای از خواسته های مدعیان میشه... درد" نه در پوست و استخون بلکه در تک تک سلول های خون شیون میکشه...

انوقت هست که کوفتگی و شکاف جسم از یاد میره...

مثل خنده ای که دیروز بعد بوسه زدنم به زمین به روی لبام نقش میبنده...

احساس میکنم زمین داره بالعکس میچرخه،همه چیز انگار معناش عوضی شده...

قاعده و طبیعت چپه شدن از روی موتور و خوردن رو زمین آخ و اوخ کردن و گلایه هست اما.. من خندیدم...

شاید هم برای این بوده که توقع همینه که وسط خیابون باید چاله های  انحرافی باشه...

شاید هم این شوق و ذوفه آخر هفته ای بعد یه روز گرم باید یک مطلوب دست نیافتنی باشه که اینطور...

شاید هم این ادبیات جدید نگاه بعد درده که بجای تن خودم به موتور ن ظ ا م ی بی همه چیز معطوف میشه که مبادا خسارتی دیده باشه و اضافه خدمت برام به غنیمت بیاره...

البته شاهنامه آخرش خوشه...( چشمک )

خلاصه از اول هفته به هر کی که رسیدم جز گلایه و رنج هیچ موضوع قابل توجهی ندیدم تا اینکه به آخر هفته رسیدم و با یورتمه ای که به روی جاده ی به اصطلاح آسفالت رفتم مجله ی درد این هفته هم بسته شد و با پاها و دستهای زخمی به سراق کیبورد همیشه آشنا اومدم و از بدیهای پیوند زده بر شاخ و بال ما براتون گفتم،امیدورام که به زودی از خنده های ناچیز و تیکه های شکسته ای از خوشی که در اطرافمون هر از گاهی پیدا میشه هم چیزی گیر بیارم تا کافه رو ازین سردی نجات بدم...!

 

گیر واژه های کافه بی تعارف :

 

1 . ترس مردم رو به رُخشون نکش،خودت چرا قدم های بلندتری بر نمیداری...!!!

2 . اگه مثل آدمیزاد رانندگی کنی و انقدر برای وقت و زمان بال بال نزنی چاله های بی گناه رو میبینی...!!!

3 . انقدر هم نپیچون که درد نداشتی،پس کی بود که تا صبح نخوابید...!!!

کمی از دیدگاه من :

 

درد و گلایه همیشه وجود داشته ،اما فکر میکنم بهتره زیاد به این لحظه های غم و افسردگی مجال ندیم که امیدمون رو به تردید بکشونه...

تصورم اینه که گاهی باید دردها رو فقط مصیبت ندونست،شاید فردای ما نیازمند درد امروز باشه...

و در پایان :

 

   گلایه 

 

خدایا خسته ام از این دیار بی هیا

شرم دیگر بین چشمان کسی پیدا نیست

همه با هم قهرند

روزگاری با هم

گه گاهی تنها

 

سینه ها چرک آلود

انگار صداقت مرده

اعتماد را کشتند

مهربانی پشت درب جا مانده

 

ای خدا داغونم

روح من شاکی توست

 

که چرا این همه باران سیاه سهم من است

این صلاح شاید نیست

بار دیگر گوش کن

 

ای خدا داغونم

دلم از درد نفهمی ها خون

چشمهایم متعجب ز سراب

شعله خصم و جنون

در تنم میجوشد

 

ای خدا کاری کن

واژگان این تبار محجور

که شکستن برایش عیب نیست

همچو شلاق

به سر و روح و روانم جاریست

 

 

ای خدا درد من از ناخردی نیست

که ایلی دارند

ریشه درد من از مدعیان خرد است

نطق ها می دوزند

راه ها می بینند

ولی در باور خود

طبل تو خالی به رقص،می کوبند 

 

 

ای خدا کاری کن

دلم از این همه درد

همچو دردانه به خود بغض کرده

دستهایم خالیست

خالی از آزادی

ای خدا با من باش

به تو محتاج تر از هر وقتم...

ای خدا با من باش..                                                                                ( یحیی )

 

 


جمعه 10 تیر 1390 توسط یحیی | نظرات ()



من اگر بنشینم،تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد...



توجه: >>> واژه "تعارف" از این بلاگ حذف گردید!!! بی تعارف باشید لطفا نه بی ادب

Y.tarof@gmail.com

قصه گو
دل واژه ها
درد مشترک

سخنی کوتاه با کافه
...شرف مرد بــِــــــه از دولت اوست
...مهمان ناخوانده ی ما آشنا بود
...زیر پوست چرك‌آلود شهر ما
...اسیر سکوت
پژواك سكوت یك دل
...خواب سرزده
...وقتی که باور دهقان میمرد
!!!...تُف به غیرت ما
... آزادی از نگاه آزادی

اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390

یحیی

دنیای من
لابه لای تنم خبرچین خفته بود نمیدانستم
دنیای سرد و خاموش
دختـــــــــــــــــــر بـــــــــــــــــــــاران
...هستان
...زیبا رویان آریایی
...مفهومات
شیاطین سرخ
freud'S son
آوای درون..
1 دل بارونی...
...بی سانسور خیلی خصوصی
از دیار آریایی...
داروگ
بیدل...
...کویر
...صدای ناآشنا
نگفتنی ها
از نگاه ما
سیستمهای اصلاح نشده
شب شعر
...نسیم منزل لیلی
یادداشت های زیر زمینی
مرجع دانلود و آموزش کامپیوتر
ستاره ی خرداد
کافه نرودا

.::* کسب درآمد عالی از اینترنت 100% تضمینی *::.
تماشای آنلاین تلوزیون
تماشای آنلاین تلوزیون
سایت تفریحی فقط خنده
فروش اسپمر لینکدونی میهن بلاگ
فرصت تبادل لینک
سایتی پر از شکلک برای وبلاگ شما

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد