تبلیغات
...کافه بی تعارف
...کافه بی تعارف

من اگر بنشینم،تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد...



توجه: >>> واژه "تعارف" از این بلاگ حذف گردید!!! بی تعارف باشید لطفا نه بی ادب


...زیر پوست چرك‌آلود شهر ما

و  " بی تعارف.. " اینگونه گفت... :

وقتی که خاموشی میشود غذای روح و تن مرد...مردانگی دیگر بوی حمایت نمیدهد...مردانگی عقیم میشود از شعور و قدرتی که گویا این صفت را برایش جاودانه کرده..

همه چیز برای یک چیز قربانی میشود و آن هم آرامش کثیفی که معلوم نیست به چه بهایی  وبرای چه باید ایجاد شود...

گفته ها و باورهایش تنها جملاتی میشوند که هیچ محفلی را به اتهام سکوت به بی رنگی واغماع نبازد..

وقتی مجلسی از روشنگیری و مفهوماتی از جنس آزادی وبیداری میشود با نگاهی عمیق کلامی شمرده بیان میکند که تصور میشود، که میشود فکر کرد که آن نزدیکی ها بوی انسانیت دور نیست و تحجر تمام فصل را از خودش پر نکرده...

اما به نیمه شب نمیرسد که میبینیم آنچه این اندیشه ی فقیرمان با چه ذوق و امیدی پنبه کرده بود رشته میشود..

چرا...؟!!!

شـــــــــــــــاید..

به ما یاد ندادن که وقتی حرف میزنیم به دیگران هم گوش کنیم..!!!

یادمان ندادن وقتی بر باوری اصرار داریم به این هم فکر کنیم که مگر خودمان باور داریم...!!!

یاد نگرفته ایم که کانون آزادی از کجا شروع میشود و انتهای درک ما به کجا ختم میشود...

درک نکردیم که آنچه را که میگویند.. "آزادی" ما هست که در گرو آزادی دیگران هست نه "آرامش" ما در گرو آزادی دیگران...!!!!!!!!!!!!!!!

گاهی انقدر جمله ها و فلسفه های سنگین بیان میکنند که تصور میکنم اندیشه های اومانیستی بر ایدئولوژی بی بته ی اسلامیشون(از نظر من) غالب شده و دارن کمی عاقل تر میشن ...

اما وقتی بیشتر دقت میکنم ،میبینم که توقعاتم از ما به مراتب  فراتر از ماست...اگرچه جمله ای تکراریست ولی باید پذیرفت که اینجا ایران است...کشوری که ، همه با هم روی هر چی جهان سوم رو اینجا سفید کردیم و به سلامتی  به درجاتی پایین تری در حرکتیم ...(جهان چهارم..)

 وقتی به آداب زندگی و ارتباطات و معاشرتمون نگاه میکنم و وقتی به لحظه های هم کلام شدن و وقت گذروندنمون بیشتر متمرکز میشم از خودم و این توقعات شرمنده  ومنزجر میشم...

وقتی که بجای بیان و حل مسائل ، تمام تلاشمان بر  پاک کردن صورت مسئله ها هست که مبادا به چیزی که باورش کردیم آسیبی برسد و احیانا دلیلی منطق پذیرتر بر آن غالب شود چه جای حیرتی هست که حرف ها باقی بماند و سوال ها و ابهامات در تعلق  خود آواره نباشند...!!!

 

بلد نیستیم....

و بدتر اینکه نمیخواهیم هم یاد بگیریم...

عمق درد جای دیگر است...

بعضی اصطلاحات اگرچه کلیشه شده اما باز همچنان در خودش حرفها و مضامینی را دارد که اگر عاقل و عادلی بخواند میپذیرد که چه درد تلخ و سنگینی هست که به خواب زده ای را بیدار کرد..

نمیدانم نامش را باید بیماری گذاشت یا یک دقل و فریبکاریه ناعادلانه که عده ای دروغی را برای خود به باور تبدیل کنند و بعد آن هم  همه ی هدفشان ان شود که دیگران هم آن را بپذیرند...

امیدوارم در این پست دوستان باارزشم از داشته های غنی اندیشه شان کمی اینجا بگذارند تا شاید روشن تر شوم که چرا (بدها.زشت ها.پلیدها.گناه ها.حرام ها.ناپسندها.کثیف ها.شنیع ها و...((از دیدگاه افراد)) ) میتوانند برای عده ای " درجایی" همان معنا را بدهند که متصور میشود و "در جایی دیگر" و برای عده ای دیگر تعدیل شوند و از قبح و زشتی آن تا مرز نابودی "باوری" پیش روند...؟!!!

آیا این بیماری هست یا یه فریبکاری عیان؟!!! آیا نامش را میتوان توّهم آرام بخش دانست یا  عوام فریبی مکارانه؟

و شاید هم تناسبی برای تخطی های متقابل و یا ارضای نیازهای ناخودآگاه و پنهان...؟!!!

چه میشود که خباست و جسارت و بی شرمی های رذیلانه دیگران توجیح میشود  و دل ناگرانی های اثبات شده و اثبات شده و اثبات شده.. میشــــــــــــود

 بـــــــــــــــــــــــــاد هــــــــــــــــــــــــــــــــــوا.....!!!

 جز این میتواند باشد که به حماقتی دست زده باشیم که برای اثبات ثبات خود تمام ارزش ها و سنتهای سابق خود را هم در این "جنگ بر خود" به نابودی بکشانیم...؟؟؟

سالهااست که به نسل امروزمان فکر میکنم،به من... به تو... به همه ی سوخته هایی از جنس ما که در بند اصول اکراه شده ای اسیر هستند که توان شکستنش هست اما نه انگیزه ای برای شکستنش دارند و نه نگاه و هنجار جسورانه ی دیگران را میتوانند بپذیرند...

ما آدمها با اینکه روزانه کلی حروف و واژگان هست که برای بیان مقصود خود ادا میکنیم ،باز هم دچار سوء برداشت و تعابیر متفاوت از کلام هم میشویم اما آنچه که برایم حیرت آور و غیرقابل هضم هست این است که بجای اصلاح و یادگیری اصول گوش کردن و تحلیل و فهم نظرات دیگران  قدم در مسیر واپسگرایی میگذاریم که  امـــــــــــــروز میگویندش  (( سکوتـــــــــــ..))

چه شده که این روزها بجای بالا بردن و ارتقاء ادبیات عمومی و اجتماعیمان دست به دامن انفعالی شرم آور بنام سکوت میشویم...؟؟؟

چه میشود که این تنگدستی و عسر هرج فکریمان در قالب جملاتی کوتاه با عناوین مختلفی چون(سکوت،کوتاه آمدن،خفه خون گرفتن،دَم نزدن،...) خلاصه میشود....؟؟؟

مگــــــــــــــــر جز نبود سواد قلیلی که اقرار به آن(ناآگاهی) یعنی شکست....!!!

چــــــــــــــــــرا شکست...؟؟؟

 


چهارشنبه 23 آذر 1390 توسط یحیی | نظرات ()



من اگر بنشینم،تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد...



توجه: >>> واژه "تعارف" از این بلاگ حذف گردید!!! بی تعارف باشید لطفا نه بی ادب

Y.tarof@gmail.com

قصه گو
دل واژه ها
درد مشترک

سخنی کوتاه با کافه
...شرف مرد بــِــــــه از دولت اوست
...مهمان ناخوانده ی ما آشنا بود
...زیر پوست چرك‌آلود شهر ما
...اسیر سکوت
پژواك سكوت یك دل
...خواب سرزده
...وقتی که باور دهقان میمرد
!!!...تُف به غیرت ما
... آزادی از نگاه آزادی

اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390

یحیی

دنیای من
لابه لای تنم خبرچین خفته بود نمیدانستم
دنیای سرد و خاموش
دختـــــــــــــــــــر بـــــــــــــــــــــاران
...هستان
...زیبا رویان آریایی
...مفهومات
شیاطین سرخ
freud'S son
آوای درون..
1 دل بارونی...
...بی سانسور خیلی خصوصی
از دیار آریایی...
داروگ
بیدل...
...کویر
...صدای ناآشنا
نگفتنی ها
از نگاه ما
سیستمهای اصلاح نشده
شب شعر
...نسیم منزل لیلی
یادداشت های زیر زمینی
مرجع دانلود و آموزش کامپیوتر
ستاره ی خرداد
کافه نرودا

.::* کسب درآمد عالی از اینترنت 100% تضمینی *::.
تماشای آنلاین تلوزیون
تماشای آنلاین تلوزیون
سایت تفریحی فقط خنده
فروش اسپمر لینکدونی میهن بلاگ
فرصت تبادل لینک
سایتی پر از شکلک برای وبلاگ شما

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد