تبلیغات
...کافه بی تعارف
...کافه بی تعارف

من اگر بنشینم،تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد...



توجه: >>> واژه "تعارف" از این بلاگ حذف گردید!!! بی تعارف باشید لطفا نه بی ادب


...خواب سرزده

 

و  " بی تعارف.. " اینگونه گفت... :

 

 

روح و تنش در خستگیه صبحی بارونی بود،خیابانهای شهر بعد شروعی نامطمئن گویی بوی پاییز را در خودش جای میداد و سرود مِهر بر زبانش در کوچه های شاهدش جاری بود ولیکن هنوزم در زیر سایبانهای خوش رنگ فروشگاه و کنج پله های سنگی خزانه های شهر میشد تاولهای فرو خورده رو دوباره دید...

مِهر آمده بود اما رگهای شهر رمقی برای جریانش نداشت...

همچون همیشه بر سینه ی زخم خورده ی خیابان، یابوی بی تعارفش را میراند و هنوزم از سلامتش سرخوش که یابو تا انتها وفادار است... و بود..

مرد یابو سوار میراند و بی خبر از دلتنگی که حجم سرخ درونش را داشت تصرف میکرد.

سخاوت آسمان پاییزی و دستهای بی منتش مجالش نداد و قبل از رسیدن به زیر سایه دیوار کم رنگ که خیره خیره قرن ها بر خلوتگاه شهر، نگاهش را دوخته بود رسید.

دیر شده بود. شیطنت قطره های باران تمام تنش را خیس کرده بود اما گویی هوای دِه که تنها چند نفس تا میدان شهر فاصله داشت تازه به زیر ابرهای سیاه و خشم آلود میرفت وانگار اینجا آسمان ارضاء نشده بود...

هنوزخستگی جسمش به روی صورت نبض میزد که بی اختیار به خواب رفت..

خواب..

خوابی که انگار داشت برای آوار کردن یک دنیا دلتنگی به سرش سماق می مکید.

چشمها بسته شد و روح بی قیدش دوباره پر کشید..

خیلی دور نشده بود ولی دلتنگی از دورترها میگفت،و اینگونه پرده ی خوابش بکنار رفت :

طبق روال هفتگیش که به شیرینی سرای خوش بَرو روی شهر میرفت روانه شد، کارکتر منشی  عوض شده بود؛ دختری در جلویش ظاهر شد که ابتدا کمی ناآشنا بود اما بعد چند لحظه در لباس دخترکی بود که پیشترها در سمت چپ گروه، نرم و آهسته نُت های چنگ و دولاچنگ بم رو با کمی آرشه های بی ملاحظه می نواخت.

کنجکاو شد.. سعی میکرد با پسرک خوش چهره ی  پشت پیشخوان وارد صحبت شود و در گوشه ی چشمانش دخترک را زیر نظر بگیرد که با آن فاصله، چگونه در شهر او کار میکرد..؟!!

گرم حرف زدن بود که ناگهان همنواز دیگری را پشت سرش حس کرد،بالغ تر شده بود اما هنوز از لحن صحبت و چهره ی گشاده اش میشد حس آشنائی کرد..

تنها نبود،با پدر و مادر و همنوازهای دیگر در لابی نشسته بودند.

ضربان قلب پسرک دیروز و مرد دلتنگ امروز به شماره افتاد وقتی که گام هایش را از جمع لابی نشین ها دور میکرد..

در کنج فضایی که حالا عِطر خاطراتش حتی از شیرینی ناپلئونی هم پیش گرفته بود،بر روی کاناپه ای کنار ویترین، صورتی را دید که با همه ی فرسودگیش هنوزم زیبا و آشنا بود..

مردی که بداهه نوازیش همیشه اشک را در چشمانش حلقه میکرد..

مردی که مهربانیش دوست داشتنی و دلپذیر  و عصبانیتش ثانیه ای و بی ابهت بود..

انقدر خوب بود که صورتش جایی برای خشم نداشت..

استادی کم نظیر که تنها به عشق مادر و دلدادگانِ به کلام و هنرش هر سال چندین بار وطن دومش را رها میکرد و به سرزمین عاشقان میرسید تا تکلیفی بر شانه هایش نماند..

مرد یابو سوار استاد را محکم در آغوش گرفت،انقدر با دلتنگی، خودش را در تن استاد جای داده بود که انگار پدری که هرگز ندیده باشدش را به یکباره میدید..

 مثل همیشه شاد و خندان نبود،غم در چهره اش موج میزد،انگار در سینه اش چیزی رنگ باخته بود،انگار دل استاد شکسته بود...!!

گوشه ی لبانش سیگاری گذاشت گویی که قصد رفتن دارد هنوز روشن نکرده بود که اصرار مرد دلتنگ استاد رو به جمع لابی نشین های بی تفاوت کشاند و در پشت میز شیشه ای نشاند.

میخواست گذشته ای پر خاطره را زنده کند،نه فقط برای خودش،برای استادی که به نظر میرسید کنج دلش از بی انصافی و قدر ناشناسی میگفت..

مرد هنرجو با حرارت و هیجان به پشت سر برگشت که لابی نشین ها را غافل گیر کند و دل استادی که تصور میشد فارغ از موضوع مانده را شاد..

برگشت.. اما صندلی ها خالی بود...!!!

بغض و شرمندگیش توانی برای نگاه دوباره به استاد نگذاشت..

مرد یابو سوار استادی که فرسخ ها از وطن دومش به شهر او آمده بود را دزدانه با بیداریش ترک کرد..

و تمام وجودش تا بی انتها سوخته و کتک خورده تر از آنکه توان بازگشتی باشد..

و شاید هنوزم چشمهای استاد در لابی شیرینی سرا در انتظار مردیست که پنجه هایش مدیون اوست...

و شاید هم استاد(نیک زاد) تنها دلتنگ هنرجوی همیشه عاشقش بود که همه ی سالهای شاگردی را دوست میداشت..


روز به پایان نرسیده بود و آسمان هنوز ماتم زده و اشکهایش بند نیامده بود و هنرجوی جوان هر لحظه بی تاب و بی قرار تر شنیدن صدای استاد میشد ولی سهمش از این دلتنگی تنها دلتنگی بود و دلتنگی... و در بغض بی رحم و سکوت زده اش اینگونه نوشت..

 

اگر پاییز میریزد همه برگان زردش را

اگر شولای عریانی نشسته بر تن غمها

نگاه بی حیا را بر زمین پای خود انداز

که این فصل خزان آبروها نیست وانفسا..

9 مهر ماه 90

19:30

 

(( دیدن صورت پر از اندوه و غم استاد آسان نبود...))

 

                                                                    یحیا...


شنبه 9 مهر 1390 توسط یحیی | نظرات ()



من اگر بنشینم،تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد...



توجه: >>> واژه "تعارف" از این بلاگ حذف گردید!!! بی تعارف باشید لطفا نه بی ادب

Y.tarof@gmail.com

قصه گو
دل واژه ها
درد مشترک

سخنی کوتاه با کافه
...شرف مرد بــِــــــه از دولت اوست
...مهمان ناخوانده ی ما آشنا بود
...زیر پوست چرك‌آلود شهر ما
...اسیر سکوت
پژواك سكوت یك دل
...خواب سرزده
...وقتی که باور دهقان میمرد
!!!...تُف به غیرت ما
... آزادی از نگاه آزادی

اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390

یحیی

دنیای من
لابه لای تنم خبرچین خفته بود نمیدانستم
دنیای سرد و خاموش
دختـــــــــــــــــــر بـــــــــــــــــــــاران
...هستان
...زیبا رویان آریایی
...مفهومات
شیاطین سرخ
freud'S son
آوای درون..
1 دل بارونی...
...بی سانسور خیلی خصوصی
از دیار آریایی...
داروگ
بیدل...
...کویر
...صدای ناآشنا
نگفتنی ها
از نگاه ما
سیستمهای اصلاح نشده
شب شعر
...نسیم منزل لیلی
یادداشت های زیر زمینی
مرجع دانلود و آموزش کامپیوتر
ستاره ی خرداد
کافه نرودا

.::* کسب درآمد عالی از اینترنت 100% تضمینی *::.
تماشای آنلاین تلوزیون
تماشای آنلاین تلوزیون
سایت تفریحی فقط خنده
فروش اسپمر لینکدونی میهن بلاگ
فرصت تبادل لینک
سایتی پر از شکلک برای وبلاگ شما

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد