تبلیغات
...کافه بی تعارف
...کافه بی تعارف

من اگر بنشینم،تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد...



توجه: >>> واژه "تعارف" از این بلاگ حذف گردید!!! بی تعارف باشید لطفا نه بی ادب


!!!...تُف به غیرت ما

 

 و  " بی تعارف.. " اینگونه گفت... :

 

 

بعد مدتی غیبت امروز ظهور کردم...

و دیدم کمی عقب ترها...

تونس..

مصر......

و امروز لیبی......

و فردا هم سوریه.....

و ما....................................................................................................

راستی غرق چی شدیم که اینطور بی تعصب بین هم میلولیم...

حتی پرنده ها و چهارپایان مهاجر هم برای لحظاتی که در جایی بیتوته میکنن به مقرِّ خودشون وابستگی نشون میدن و به متجاوز فرصت ورود نمیدن اما ما...

دیگه جایی نمونده که به یغما نرفته باشه ولی انگار نه انگار...

همیشه از اینکه انقدر ما ایرانی ها فراموشکاریم حسرت خوردمو میخورم و همیشه در تلاش برای اصلاح... اون هم از خودم بودم ..اما واقعا چرا انقدر باید احساساتی باشیم که اینطور سرنوشت زندگیمون همانند (طنابهای دخیل شده بر فلزات بارگاه امامزاده ها..)منتظر اتفاقی مافوق توان بشر باشه که سروسامانی بگیره...

آیا تا بحال از این انتظار نتیجه ای  عاید شده که همچنان بر این دور باطل اصرار داریم...؟!

دیشب بنا بر اجبار جایی بودم که گویا اون ساختمان کلینکی بود که توش یه دکتر با تمام تخصص ها در پشت پرده(در قبر..)چه ها که نمیکرد...!!!

داشتم فکر میکردم ای کاش یه فرمولی برای تفکیک این همه آدم که اینجا هستن بود تا بفهمم که چندتاشون در توهم غرق هستن و چندتاشون برای چشم چرونی و لاو پیدا کردن...

چندتا برای بخت باز شدن...

 چندتا برای دزدی...

چندتا برای گرفتن اعتبار برای فردا که سراق بانک،موسسه و غیره میرن...

 چندتا هم برای آدم فروشی....!!!

ولیکن با همه ی تخمین نادقیقم باز میشد این نتیجه رو گرفت که پدر و مادرها برای "عبادت و فرزندان برای "رفاقت اینجا جمع شدن...

البته چیزهای دیگه ای هم میشد جز صدای بلندگوهای گوش کر کن و چهره های روباه صفت دید...

مثل بچه لاتهای محل که یال و دمشون رو به تن گنده لاتهای شهر دیگه میزدن تا...(جهان سومیم خوب...)

مثل دختران(...!!!) در حد کانال های فَشنی که با قدم های پُر از عشوه اندامشون رو به رُخ پسرای تشنه شهر میکشیدن و لذت این مهم رو میشد از خنده های تا بناگوششون هم دید...

و البته پسرهایی(...!!!) هم بودن که چشم ها رو خیره میکردن و دل دختران بی تجربه و با تجربه رو ریش ریش...

و تنها این خاک بود که در اون تاریکی شب که نسیم خنک به تنش میخورد، هنوز گرمیه خونهای رسوب شده بر وسعتش و ناله های پژواک شده در زیر و بمش همچنان نفس میبرید و صاحبانش در فراموشی روزهایی که با همان بلندگوهای کلنیک (امام زاده...)برای ریختن خونشان فراخوان میدادن...

و امروز...

 لیبی هم آزاد شد ...و ایران ما هنوزم در قفسی هست که اجدادمان ساخته اند...

و ما ننگین ترین رضایت دنیا را در دل میپروریم...

.........................................................................

 

به امید روزی که آزادی برایمان آزادی باشد نه آه زادی...

 

 

 

 

 

 

گیر واژه های کافه بی تعارف :

 

اگه کمی دندون رو جیگر میزاشتی و قبل پایان مراسم جیم نمیزدی باز هم صحنه های جالبتری میدیدی...

بجای این همه آیه یآس خوندن میتونی از شاهکار برو بچه های زیر پل پارک وی بگی که تیر به دل این حکومت زدن...

یا کمی بیشتر دل و جرأت داشته باشی و با تفنگهای آب پاش به دوستات سر میدون شهر قرار بزاری..

 

 

کمی از دیدگاه من :

حرف زیادی نیست جز اینکه بگم ما جهان سومیم چون هنوز در امیالی سیر میکنیم که بقیه کشورهای جهان سوم با همه ی تحجرشون یا ازش گذشتن یا در سرنوشت زندگی و کشورشون دیگه بی تاثیره ،اما ما هنوز بر این عقب ماندگی اصرار داریم و اصرار..

بیائید بجای شعار و گنده بینی و تخیلات دست نیافتنی از کمترینها شروع کنیم تا همچون کافه بی تعارف کسی جرأت متهم ساختن مردم به بی تعصبی رو نداشته باشه..

 

 

و در پایان :

 

شهر بالا..

دوباره لحظه هایم حسرت و آه

دوباره یک خبر از شهر بالا

 

شنیدم گفته اند پرواز آزاد

زمین و مردم آن شهر بیداد

 

که گویا بندها را پاره کردن

صدای مردمان شهر غوغا

 

وجودم غرق شادی از سرور است

ولی انگار ایرانم غروب است

 

همه همسایه ها امروز آزاد

ولی فانوس شهر ما چه کور است

 

نشستیم در خیال خام فردا

بگو با من که این دیگر چه جور است

 

من و تو ما نشیم در این خیابان

سزوار زمین ما طلوع است...؟!

 

بیا امشب عهدی را ببندیم

که این خانه هنوزم سوت و کور است..

                                                                                    

(به قول دوست عزیزم گشتاسب که همیشه اسممو مینویسه...)         یحیا...

  21:10pm

31 مرداد ماه 1390


دوشنبه 31 مرداد 1390 توسط یحیی | نظرات ()



من اگر بنشینم،تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد...



توجه: >>> واژه "تعارف" از این بلاگ حذف گردید!!! بی تعارف باشید لطفا نه بی ادب

Y.tarof@gmail.com

قصه گو
دل واژه ها
درد مشترک

سخنی کوتاه با کافه
...شرف مرد بــِــــــه از دولت اوست
...مهمان ناخوانده ی ما آشنا بود
...زیر پوست چرك‌آلود شهر ما
...اسیر سکوت
پژواك سكوت یك دل
...خواب سرزده
...وقتی که باور دهقان میمرد
!!!...تُف به غیرت ما
... آزادی از نگاه آزادی

اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390

یحیی

دنیای من
لابه لای تنم خبرچین خفته بود نمیدانستم
دنیای سرد و خاموش
دختـــــــــــــــــــر بـــــــــــــــــــــاران
...هستان
...زیبا رویان آریایی
...مفهومات
شیاطین سرخ
freud'S son
آوای درون..
1 دل بارونی...
...بی سانسور خیلی خصوصی
از دیار آریایی...
داروگ
بیدل...
...کویر
...صدای ناآشنا
نگفتنی ها
از نگاه ما
سیستمهای اصلاح نشده
شب شعر
...نسیم منزل لیلی
یادداشت های زیر زمینی
مرجع دانلود و آموزش کامپیوتر
ستاره ی خرداد
کافه نرودا

.::* کسب درآمد عالی از اینترنت 100% تضمینی *::.
تماشای آنلاین تلوزیون
تماشای آنلاین تلوزیون
سایت تفریحی فقط خنده
فروش اسپمر لینکدونی میهن بلاگ
فرصت تبادل لینک
سایتی پر از شکلک برای وبلاگ شما

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد