تبلیغات
...کافه بی تعارف
...کافه بی تعارف

من اگر بنشینم،تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد...



توجه: >>> واژه "تعارف" از این بلاگ حذف گردید!!! بی تعارف باشید لطفا نه بی ادب


..درد تا مغز استخوان


و " بی تعارف  " اینگونه گفت :


 

داشتم فکر میکردم...

ما آدمها به ظاهر مختار و مستقل آفریده شدیم اما وقتی خوب نگاه میکنم میبینم که اینجا (...) ... که اصلا بهتره دنبالش نگردی... چون  عمد و غیر عمد مفهوم این واژه رو نمیتونی پیدا کنی....

بگذریم، بزار انقدر حاشیه نرم و اصل مطلب رو بگم که امروز  چقدر آه سردی تو وجودم شعله کشید و چقدر حسرت این رو خوردم که بیچاره روح سرگردان ما که وقتی یک لحظه هم میخواد جایی تو خودش باشه، اختیار رو ازش میگیرن و اسیرش میکنن...

مشغول انجام فریضه ابلاغ در اجبارگاه  ول...آیت (... !*) بودم و با رخش تیز پایی که بهم دادن (موتورسیکلت زاغارت)  دم درب یک خشکشویی موندم و رفتم داخل و منتظر صاحب مغازه بودم که بیاد و طبق معمول که هر چند وقت اداره تعزیرات اونها رو مورد الطاف خودشون قرار میده وجهی رو بپردازه...

به گفته ی شاگرد که تماس گرفت و گفت »: تا 5 دقیقه دیگه اینجاست...؟!!! خلاصه یه نیم ساعتی وقتمو گرفتن... کنار درب شیشیه ای مغازه 2تا صندلی به ظاهر نرم و خشگل بود اما بعد 20 دقیقه روش نشستم...! و طی این مدت چشمهامو به پیاده رو بیرون درب دوخته بودم و به یه پشته از چیزهای مختلف فکر میکردم اما در آرامش خاصی...

 طوری که چند دقیقه ای انگار اونجا بی رنگ شدم و تو حس خلسه عجیبی بودم که مرد مسنی که گویا از زیر چشم و صورت چروکیدش از گذروندن بیش از 6 دهه رو میگفت، دیدم که وارد شد...

اومده بود دنبال لباسش که به مغازه خشکشویی داده بود که با توجه به همون قضیه آن تایم بودن (...؟ !؟ ) بهش گفتن الان آماده میشه  {دلم براش سوخت، که پیر مرد باید  منتظر میموند(دلم برای مظلومیت وقت ولحظه سوخت..)} ایشون هم با گفتن این جمله (که عجله ای نیست...!!!) گرفت روی یکی از این صندلی های خوش صورت نشست... حتما اون موهای سپید و متانت خاصی که در صورتش موج میزد پیشترها معنای اینکه( اینجا وقت طلاست ) رو دریافته بود که اینجا معادلی برایش نیست جز اینکه بگیم ( وقتط لاست...)... آره منظورم همینه وقتط لاست... واقعا که وقتمون گم شده...!!!

در همین حال بودم  که یک دسته پولهای کاغذی که از جیب پیر مرد بیرون اومده بود توجهم رو جلب کرد،داشت تو دستش آماده ی پرداخت کارمزد مرد خشکشو رو میکرد که ناگهان...

یه سکانس از سکانس های تلخی که تو زندگیم کم باهاش روبه رو نمیشم  دوباره رغم خورد...

در همون لحظه که پیر مرد در حال ور رفتن با پولهاش بود یه زن و یه بچه تقریبا 3 ساله کنار درب مغازه ایستادن،بچه از پله ها بالا اومد و به نشان نیازی که گویا "مادر" با فداکاری خاصی(...) به اون یاد داده بود...!!!  دستش رو جلوی پیرمرد گرفت و پیر مرد هم با نرمش و آرامش خاصی یکی از اون پولهای کاغذی رو بهش داد  اما ...

چیزیکه درون من رو تکون داد و همون لحظه بی اراده سرم رو به جنبیدن واداشت این بود که بعد گرفتن پول... طفله معصوم  با یه شوق خاصی که نشون از این میداد داره تو درسی که مادرش بهش داده موفق بیرون میاد از پله ها تلو تلو خوران پایین اومد...

 چهره ی خندان و هیجانی که بهش دست داده بود داشت صدای شکستن و گریستن روح و احساسم رو بلند تر میکرد...

اینجور مواقع ما ایرانیها عادت داریم که به یکی لعنت نثار کنیم اما من...

واقعا به کی لعنت نثار کنم؟!!!

اصلا نثار کنم که چی بشه؟!!!

اگه یه سری آدمهایی نظیر این پیرمرد کمک نکنن پس نون شبشون چی میشه؟!!!

اگه کمک کنن سرنوشت فردای این بچه ها پس چی؟!!!

نمیدونم چطور بگم،آخه خودتون بهتر از من میدونین که قالبا افرادی که بلاگر هستن و وب گردی میکنن کمتر حوصله شنیدن این حرفها رو دارن و براش وقت میزارن اما چه میشه کرد این همه جزئی از قانون همین طبیعته ...

ولیکن هدف تنها گفتن این خاطره تلخ امروزم نبود...

منظور به یکی از همین عجایب دنیاست که حتی برای تفکر کردن هم گاهی اختیار نداریم و وقت و نوع تفکر ما قربانی اتفاقاتی میشه که دنیای اطرافمون بهمون تحمیل میکنن و حق انتخاب اینکه به چی فکر کنیم رو هم...

 از ما سلب میکنه...!!!

 

گیر واژه های بی تعارف :

1 . اگه سمج باشی بالاخره اختیار رو تو همین خاک معنا میکنی...!

2. انقدر هم نمک نشناس نباش،بد کردن ، که بهت به جای الاغ  موتور دادن...!

3. روت رو زیاد نکن و جملات قصار کاربردی پارسی رو دست کاری نکن...!

4.دروغ نگو، لعنت" تا نوک زبونت اومده بود...!

5. از طرف دیگران قضاوت نکن،شاید بعضی ها حوصله خوندن این خط خطی ها رو داشته باشن..؟!!!

 

کمی از دیدگاه من :

 سالهاست که از دیدن همچین صحنه هایی که میبینم با همه ی وجودم عذاب میکشم و معنای "درد تا مغز استخون" رو میفهمم اما هرگز نتونستم خودم رو قانع کنم که کمک کردن میتونه بهتر از کمک نکردن به این افراد باشه...

ناگفته نمونه که  در حد توانم  از داشته هام به کسایی که میشناسم و میدونم که ندارن با واسطه...


 و در پایان :

 (( نظاره گر درد هستیم و از کنارش آهسته و آهسته دور میشویم،آیا این آه که سینه ات را به تلاطم می آورد کافیست...!!! )

( نظاره گر دردیم و از کنارش چه آهسته میرویم

پرسیدی ز خود که چرا این درد مبتلاست...؟؟؟ )            

                                                                                     (( یحیی ))


دوشنبه 30 خرداد 1390 توسط یحیی | نظرات ()



من اگر بنشینم،تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد...



توجه: >>> واژه "تعارف" از این بلاگ حذف گردید!!! بی تعارف باشید لطفا نه بی ادب

Y.tarof@gmail.com

قصه گو
دل واژه ها
درد مشترک

سخنی کوتاه با کافه
...شرف مرد بــِــــــه از دولت اوست
...مهمان ناخوانده ی ما آشنا بود
...زیر پوست چرك‌آلود شهر ما
...اسیر سکوت
پژواك سكوت یك دل
...خواب سرزده
...وقتی که باور دهقان میمرد
!!!...تُف به غیرت ما
... آزادی از نگاه آزادی

اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390

یحیی

دنیای من
لابه لای تنم خبرچین خفته بود نمیدانستم
دنیای سرد و خاموش
دختـــــــــــــــــــر بـــــــــــــــــــــاران
...هستان
...زیبا رویان آریایی
...مفهومات
شیاطین سرخ
freud'S son
آوای درون..
1 دل بارونی...
...بی سانسور خیلی خصوصی
از دیار آریایی...
داروگ
بیدل...
...کویر
...صدای ناآشنا
نگفتنی ها
از نگاه ما
سیستمهای اصلاح نشده
شب شعر
...نسیم منزل لیلی
یادداشت های زیر زمینی
مرجع دانلود و آموزش کامپیوتر
ستاره ی خرداد
کافه نرودا

.::* کسب درآمد عالی از اینترنت 100% تضمینی *::.
تماشای آنلاین تلوزیون
تماشای آنلاین تلوزیون
سایت تفریحی فقط خنده
فروش اسپمر لینکدونی میهن بلاگ
فرصت تبادل لینک
سایتی پر از شکلک برای وبلاگ شما

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد