تبلیغات
...کافه بی تعارف
...کافه بی تعارف

من اگر بنشینم،تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد...



توجه: >>> واژه "تعارف" از این بلاگ حذف گردید!!! بی تعارف باشید لطفا نه بی ادب


سخنی کوتاه با کافه

سخنی کوتاه با کافه

تولدت را در خلوت آخر شب جشن گرفتم و تو متولد شدی
یادم مانده که قبل تولدت با دستانم چه عهدی بستم؛
اینکه بی تعارف و بی پرده بگویم اما بی شرمانه نه..!
از آنچه را که میدانم و در یقینم جا دارد حرف بزنم نه از خیالات..!
برای آگاهی بنویسم نه از سر خوشحالی..!
به این امید که وقت و زمان حراج نکنم و تنها صدای پلکهای بیدار را بشنوم..!
اما چه شد؟؟؟
با آن که به یک سالگیت نزدیک میشوی اما هنوز بودنت را باور نکردم
بودی... اما آنگونه نشد که میبایست...
من تورا به محکمه میبرم تا به نبودنت اقرار کنی،تورا متهم میسازم تا نگویم چرا نشنیدنت و نفهمیدنت..!
اینجا بی تعارف و رُک گفته شد اما گویا این جملات برای دیگران مستتر و پنهان بود..!
از یقین و آنچه را که در آن شک نبود گفتم اما نمیدانستم دروغ و خرافات شیرین تر است..!
چقدر دوست میداشتم که وقتی برای آگاهی قلم از جا میکنم کسی بیدار شود اما انگار هیچ بیداری شیرین تر از خواب نیست..!!
نمیدانستم تعارف و آنچه را که در من نیست بگویم زیباتر است..!
نمیدانستم اینجا گرگ ها هم برای سرمستی و شکار از مرز بی حصار کافه وارد میشوند و ناجوانمردانه چنگ بر خشت های این کلبه کوچک می اندازند..!
تصور میکردم بعد از نزدیک به یک سال که خاطرات را مرور میکنم چه شیرین لحظه هایی را به یاد خواهم آورد که در آن بوی رضایت بر جانم خواهم نشست..
چه شد؟اصلا چه میشود در این خرابه که خوبها انقدر کم و کم و کم هستند و گرگ ها و نامردان به شمار بی وصف..؟!!!
چه کردی کافه ؟ چه میخواستی و چه شد؟
آنچه هم که شد بی ارزش تر از آن بود که این زمان سپری شد..
متاسفم برای لحظاتی که میتونست برای اتفاقی بهتر رغم بخوره...
متاسفم..

یحــــیا

دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 توسط یحیی | نظرات ()

...شرف مرد بــِــــــه از دولت اوست

 

و  " بی تعارف.. " اینگونه گفت... :

 

بدو راحیل عجله کن،همین گوشه وایسا،نه انگار 3تا صندلی اونجا خالیه...

عجب حسیه لامصب وقتی که تو مترو میتونی تجربه نشستن رو تجربه کنی

به هر حال هر چیزی یه انتهای آرمانی هم داره مثل نشستن رو صندلی تو مترو..!!!

حرفها و موضوعات دغدغه های روزمره دوباره شروع شد و فَکِمون کم کم گرم میشد که دوباره به یه ایستگاه دیگه رسیدیم و باز هم صداهایی آشنا به گوش میرسید که میگفتن:

آقا هُل نده...

یواش تر بابا...

نمیدونم تا کی این بی فرهنگی باید ادامه داشته باشه...؟!

یکی نیست حالیشون کنه که بابا جون، یه کم صبر کنین اول مسافرا پیاده بشن بعد وارد واگن های بو گندو و پُر از میکروب و ویروس بشید اما خوب مگه این حرفها هیچوقت تاثیرگذاره...!!

غرق صحبت کردن بودیم که یهو یه کوچولویی از لابه لای پای این آدم بزرگای بی تفاوت داشت خودشو به زور مرحله به مرحله رد میکرد و بعد از گذر از هر مانع با صدای کم حجم بچگانه ای دستمال دستمالی میکرد،به سختی میشه گفت قدّش تا بالای زانوم میرسید(حدود60 -70 سانتی میشد)

نزدیکمون شده بود و همچنان برای فروختن دستمال هایی که نمیدونم میتونست چه نیاز حداقلی رو ازش برطرف کنه،دست و پا میزد..

چهره ی بی نهایت معصومی داشت،خیلی به دستمالها نیازی نداشتیم اما 2 بسته ازش خریدیم(حس رضایت از کاسبی رو می شد به راحتی از اون چهره بی ریا فهمید) همچنان تلاش میکرد تا اینکه مردی که ایستاده کنارمون بود پول 2 بسته رو بهش داد اما حاضر به گرفتن دستمالها نشد..    از سخاوت و شعور مرد خوشم اومد اما چه شرفی داشت اون کوچولوی ضعیف و کم رمق که هر چی مَرد تلاش کرد نه تونست مقداری از خوراکی تو جیبش بزاره و نه از گرفتن دستمال هایی که خریده بود خودداری کنه..

شاهد کلاَنجار رفتنشون بودیم اما اصلا حاضر نمیشد بپذیره که بی عوض پولی از مرد قبول کنه...

نمیدونم برای بقیه آدما دیدن این صحنه ها چقدر قابل ملاحظه میتونه باشه اما من حتی با تصورش بغض میکنم چون میتونم حس کنم که برای نگه داشتن این شرف و غیرت اونم برای یه بچه خردسال چقدر سخت میتونه باشه...

از خودم به عنوان یه آدم یه بزرگسال یه هموطن خجالت کشیدم....

خیلی دوست داشتم دوباره برگرده و تمام دستمال ها رو ازش بخرم تا یک روز زودتر به خونه برسه ومثل خیلی از بچه ها طعم دوران بچگی و شیطنت و بازی رو بِچشه اما دیگه برنگشت و باز با همون جسارت و همت از لابه لای هموطنای خواب آلود ما گذشت و لابه لای شلوغی ها گم شد...

 

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا خانه ی کوچکمان سیب نداشت...   (حمید مصدق)

 


شنبه 20 اسفند 1390 توسط یحیی | نظرات ()

...مهمان ناخوانده ی ما آشنا بود

 

 

و  " بی تعارف.. " اینگونه گفت... :

 


داشتیم دو تایی سماق میمکیدیم(من و راحیل) تا ببینیم اون کسی که قراره مشتری هنرهای دست ما باشه کیه..

عادت کرده بودیم که روزی چند بار آدم هایی با لباس های ژولیده و کثیف از درب وارد بشند و دستی که ظاهرا از نیاز میگفت رو به سمت ما دراز کنند(چقدر از این حالت متنفرم..)

فضای بیرون مغازه گاهی ساکت و گاهی حتی دیوار صوتی رو هم میشکست(بازی پرسپولیس و استقلال)

تقریبا 12-13 سالش بود،با لباس چرک آلود و کثیف،که یه کلاه نقاب دار هم رو سرش داشت..

خواست وارد بشه که طبق معمول که برای بیرون رفتن اینطور آدما از مغازه مجبوریم به اجبار قیافه ترشی به خودمون بگیریم حالتمون دگرگون شد(چه اجبار زشتی)

دستاشو رو پیشخون گذاشت،دلم یه جوری شد..

تازه تمیزش کرده بودم و اون دستها انقدر کثیف و سیاه بودن که دوباره مجبور بشم برای شیشه کثیف شده وقت بزارم...

با حالت خاصی بهمون نگاه کرد و قبل هر حرفی گفت پول ندارم ولی یه گوشواره میخوام...

یه لحظه بهم ریختم و تو دلم گفتم انگار این ماجرای هر روز تمومی نداره!!!

چهره راحیل مردد ...!!! انگار ترش رویی به قامت و چهرش هرگز نمی تونه بشینه..

نرمشی از طرفش احساس کردم اما حقیقت بازار و واقعیات زندگی چیز دیگه ای هست و من هنوزم بعد سالها نتونستم قانع بشم که این آدمها مستحق کمک هستن؛چاره ای ندیدم جز اینکه پاسخ منفی بهش بدم اما اون همچنان ایستاده بود و نگاه میکرد و با اعتماد به نفس و کلام گیرا و مردانه ای قیمت میپرسید..!!!

دوس نداشتم پاسخ بدم (با اکراه و حسرت جواب میدادم..) واما راحیل جواب میداد و حتی برای لحظه ای دزدانه نگاهش را به من انداخت که...(که بهش ببخشیم)

مردد شدم..!!!

دستش رو به سمت گوشواره ها برد و دستش روی یکی از گوشواره های ماه تولد برد،کلمه انگلیسی روش رو خوند..!!!(تعجب کردیم..!)

یه تعجب از اینکه چطور انگلیسیش رو خوند و تعجبی عمیق تر از اینکه مگر دختره..؟؟؟؟؟؟؟؟!!!

اسمت چیه؟

ناهید

.............!!!!

ناهید؟؟؟!

بلی ناهید...!!!

 

چشمهامون به یه نقطه دوخته شد و در لایه های سکوتی مشترک بودیم که ناهید دستش رو به زور تو جیب شلوار جین کهنه و کثیفش برد و یک هزار تومانی و یک دویست تومانی درب و داغون بیرون آورد..

فقط همین اندازه پول دارم،بهم میدینش...؟ (به معنای واقعی کلمه از درون صدای شکستن روحم رو شنیدم..)...........فقیر و بی پول بود....اما بی شرف نبود...

ناهید باز با کلام گیرا و مصممش گفت: همینو میخوام..من متولد 13 آبانم...این گوشواره ماه تولد منه؟

آروم و سرد شده بودیم...................

سردِ سرد

آره ناهید ماه تولد تو همین گوشوارست که انتخاب کردی،نمادش هم عقربه...

خیلی کنجکاو و باهوش بود و مدام میپرسید:چرا عقرب؟

همه ی داشته هام گم شده بود....دست و پا شکسته جواب دادم..

سخت پلک میزدم...راحیل هم به کمکم میومد اما بد جوری کیش و مات اتفاقی عجیب شده بودیم...

برام دیگه مهم نبود این قیمت یا اون قیمت،اصلا کدومش رو دوس داره انتخاب کنه...فقط  تو ذهنم دیگه یه چیز مونده بود اونم اینکه ای کاش ناهید زودتر انتخاب کنه تا احساس سبکی کنم و این حجم سنگین نگاه و کلامش از روی شونه هام کم بشه..

در تب و تابی عمیق بودیم که..

گُل ............گُل........گــــُـــــــــــــل....          پرسپولیس دیگه حیثیت استقلال رو برده بود...(یادم رفت باید خوشحال باشم..)

(ناهید)آهسته ونرم سرش رو به سمت کُریدور چرخوند... به روی لبهاش خنده ای شیرین و بی تفاوت نشسته بود...انگار  داشت به این فکر میکرد که هموطناش چه راحت برای پیروزیه یک بازی،یک تیم،یک اتفاق بی منفعت، حرص میخورند و با بردش شاد میشند اما هیچ تلاشی برای شادی دخترکی با آرزوهای کوچک او نمی کنند....!!!  و شاید هم عمیق تر از من فکر میکرد...!!!

ناهید بداقبال دیگه داشت میرفت...گوشواره ها رو به گوشش انداخت...

تعجب کردیم....!!!!!!!!!! (چون انگار در باور کُل پاساژ پسر بود)

خواست بره بیرون یه نگاهی به ما انداخت و خداحافظی کرد...اما..

لحظه ی خارج شدنش لبخندی خاص و پُرمعنایی رو به روی لبهاش دیدم...

انگار ناشی از شکسته شدن تابویی بود که گویا زن بودنش را به اکره پنهان کرده بود...؟؟؟!!!

و ناهید رفت..

اما سایه نگاه و طنین صدا و حضورش جا مانده بود و لبان و چشم های ما رو  به درب دوخته بود...

و تمام لحظه های بعد ناهید تا انتهای شب به سکوت و چشمانی مات و مبهوت ختم شد...

 

مثل همین الان که یادآوری این داستان پُر بغضم کرده و قلمم رو از درج هر پی نوشتی شرمنده...

 

پــــایـان...

 

IMAGE634529932409375000

 


یکشنبه 16 بهمن 1390 توسط یحیی | نظرات ()

...زیر پوست چرك‌آلود شهر ما

و  " بی تعارف.. " اینگونه گفت... :

وقتی که خاموشی میشود غذای روح و تن مرد...مردانگی دیگر بوی حمایت نمیدهد...مردانگی عقیم میشود از شعور و قدرتی که گویا این صفت را برایش جاودانه کرده..

همه چیز برای یک چیز قربانی میشود و آن هم آرامش کثیفی که معلوم نیست به چه بهایی  وبرای چه باید ایجاد شود...

گفته ها و باورهایش تنها جملاتی میشوند که هیچ محفلی را به اتهام سکوت به بی رنگی واغماع نبازد..

وقتی مجلسی از روشنگیری و مفهوماتی از جنس آزادی وبیداری میشود با نگاهی عمیق کلامی شمرده بیان میکند که تصور میشود، که میشود فکر کرد که آن نزدیکی ها بوی انسانیت دور نیست و تحجر تمام فصل را از خودش پر نکرده...

اما به نیمه شب نمیرسد که میبینیم آنچه این اندیشه ی فقیرمان با چه ذوق و امیدی پنبه کرده بود رشته میشود..

چرا...؟!!!

شـــــــــــــــاید..

به ما یاد ندادن که وقتی حرف میزنیم به دیگران هم گوش کنیم..!!!

یادمان ندادن وقتی بر باوری اصرار داریم به این هم فکر کنیم که مگر خودمان باور داریم...!!!

یاد نگرفته ایم که کانون آزادی از کجا شروع میشود و انتهای درک ما به کجا ختم میشود...

درک نکردیم که آنچه را که میگویند.. "آزادی" ما هست که در گرو آزادی دیگران هست نه "آرامش" ما در گرو آزادی دیگران...!!!!!!!!!!!!!!!

گاهی انقدر جمله ها و فلسفه های سنگین بیان میکنند که تصور میکنم اندیشه های اومانیستی بر ایدئولوژی بی بته ی اسلامیشون(از نظر من) غالب شده و دارن کمی عاقل تر میشن ...

اما وقتی بیشتر دقت میکنم ،میبینم که توقعاتم از ما به مراتب  فراتر از ماست...اگرچه جمله ای تکراریست ولی باید پذیرفت که اینجا ایران است...کشوری که ، همه با هم روی هر چی جهان سوم رو اینجا سفید کردیم و به سلامتی  به درجاتی پایین تری در حرکتیم ...(جهان چهارم..)

 وقتی به آداب زندگی و ارتباطات و معاشرتمون نگاه میکنم و وقتی به لحظه های هم کلام شدن و وقت گذروندنمون بیشتر متمرکز میشم از خودم و این توقعات شرمنده  ومنزجر میشم...

وقتی که بجای بیان و حل مسائل ، تمام تلاشمان بر  پاک کردن صورت مسئله ها هست که مبادا به چیزی که باورش کردیم آسیبی برسد و احیانا دلیلی منطق پذیرتر بر آن غالب شود چه جای حیرتی هست که حرف ها باقی بماند و سوال ها و ابهامات در تعلق  خود آواره نباشند...!!!

 

بلد نیستیم....

و بدتر اینکه نمیخواهیم هم یاد بگیریم...

عمق درد جای دیگر است...

بعضی اصطلاحات اگرچه کلیشه شده اما باز همچنان در خودش حرفها و مضامینی را دارد که اگر عاقل و عادلی بخواند میپذیرد که چه درد تلخ و سنگینی هست که به خواب زده ای را بیدار کرد..

نمیدانم نامش را باید بیماری گذاشت یا یک دقل و فریبکاریه ناعادلانه که عده ای دروغی را برای خود به باور تبدیل کنند و بعد آن هم  همه ی هدفشان ان شود که دیگران هم آن را بپذیرند...

امیدوارم در این پست دوستان باارزشم از داشته های غنی اندیشه شان کمی اینجا بگذارند تا شاید روشن تر شوم که چرا (بدها.زشت ها.پلیدها.گناه ها.حرام ها.ناپسندها.کثیف ها.شنیع ها و...((از دیدگاه افراد)) ) میتوانند برای عده ای " درجایی" همان معنا را بدهند که متصور میشود و "در جایی دیگر" و برای عده ای دیگر تعدیل شوند و از قبح و زشتی آن تا مرز نابودی "باوری" پیش روند...؟!!!

آیا این بیماری هست یا یه فریبکاری عیان؟!!! آیا نامش را میتوان توّهم آرام بخش دانست یا  عوام فریبی مکارانه؟

و شاید هم تناسبی برای تخطی های متقابل و یا ارضای نیازهای ناخودآگاه و پنهان...؟!!!

چه میشود که خباست و جسارت و بی شرمی های رذیلانه دیگران توجیح میشود  و دل ناگرانی های اثبات شده و اثبات شده و اثبات شده.. میشــــــــــــود

 بـــــــــــــــــــــــــاد هــــــــــــــــــــــــــــــــــوا.....!!!

 جز این میتواند باشد که به حماقتی دست زده باشیم که برای اثبات ثبات خود تمام ارزش ها و سنتهای سابق خود را هم در این "جنگ بر خود" به نابودی بکشانیم...؟؟؟

سالهااست که به نسل امروزمان فکر میکنم،به من... به تو... به همه ی سوخته هایی از جنس ما که در بند اصول اکراه شده ای اسیر هستند که توان شکستنش هست اما نه انگیزه ای برای شکستنش دارند و نه نگاه و هنجار جسورانه ی دیگران را میتوانند بپذیرند...

ما آدمها با اینکه روزانه کلی حروف و واژگان هست که برای بیان مقصود خود ادا میکنیم ،باز هم دچار سوء برداشت و تعابیر متفاوت از کلام هم میشویم اما آنچه که برایم حیرت آور و غیرقابل هضم هست این است که بجای اصلاح و یادگیری اصول گوش کردن و تحلیل و فهم نظرات دیگران  قدم در مسیر واپسگرایی میگذاریم که  امـــــــــــــروز میگویندش  (( سکوتـــــــــــ..))

چه شده که این روزها بجای بالا بردن و ارتقاء ادبیات عمومی و اجتماعیمان دست به دامن انفعالی شرم آور بنام سکوت میشویم...؟؟؟

چه میشود که این تنگدستی و عسر هرج فکریمان در قالب جملاتی کوتاه با عناوین مختلفی چون(سکوت،کوتاه آمدن،خفه خون گرفتن،دَم نزدن،...) خلاصه میشود....؟؟؟

مگــــــــــــــــر جز نبود سواد قلیلی که اقرار به آن(ناآگاهی) یعنی شکست....!!!

چــــــــــــــــــرا شکست...؟؟؟

 


چهارشنبه 23 آذر 1390 توسط یحیی | نظرات ()

...اسیر سکوت


 

و  " بی تعارف.. " اینگونه گفت... :

 

وقتی اسیر سکوت میشوم

قلمم آبستن جملاتیست که

در ابهام خیالی سردرگم ناخن بر صدایم میزند

صدایی که طعم گریه میدهد و خموش می نالد

نگاهی که خفه خون میگیردرانتظار نگاهی

که میماند  در انتهایش سراغ هیچ..

روزهای سرد زمستان زود زمین گیر میکند این روزها که همه در گناه هیچ به مسلخه کشیده ایم.

شهر جدیدم صدا می آفریند ولی منِ قریبه چه لالم..!!!

هر روز تن باد به تن خاموشم میخورد و چه تلخ در کوچه های رسوایی منم بی صدا میشوم و..

سکوت شرحش محال میشود و دردهایم رسوب میزند..

و شرمندگی سرخ سرخم میکند...

راستی دوستانم چه سبز آمدند و چه در پاییز پُر سوز امسال آخرین برگهایشان را ریخته اند و در غروب عجول مه گرفته اند..!

چه درهم مینویسم،فریاد در گلویم خشک شده

کسی اینجاستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...؟؟؟

شرط و عهدم با خودم اینگونه بوده که هرگز بیهوده ننویسم حتی اگر حضور راحیل ها، گشتاسب ها،ویداها،جیران ها،کمندها و چکاوک ها و...  هم تمام شود...

عهد نشکستم دوستان،تنها سکوتی که بر جانم بختک انداخته را به سختی به تصویر کشیده ام اگرچه میدانم نقاش خوبی نیستم و تنها بومی از رنگ های درهم به چشمان خوش رنگتان اشاره کرده ام...

میدانم که خوب میدانید شما را دوست ندارم بلکه عشق میورزم به شما هایی که حقیقی ترین دوستان مجازیم هستید...

پوزش که اینگونه جدال با خاموشیم به درازا میکشد...

پوزش...

 

من و پاییز

 

خواب در چشمانم نیست

پُر تشویشم و سرد

متهم در خودی سنگین

هموزن غروب

در خیابان خالی از خِش خِش پاییزی

هم قدم از پی همراهی گرم

در شلوغیِ مضحک شهر میتازم

در تنم خستگی زنده تر است

ته جانم به نیازی خالیست

جایی که گمانم هنوزم سبز است

و تقلای پاییز،خیال خامیست

جایی که نفس

 در شاهرگش هم جاریست


و باز هم میماند

خلعی سرکش و بی تاب

که در کنج سکوتم جاریست...


9 پاییز1390                  یحیــــا...

04:25 AM

 

 


چهارشنبه 9 آذر 1390 توسط یحیی | نظرات ()

پژواك سكوت یك دل

و  " بی تعارف.. " اینگونه گفت... :

سفر خوشرنگ رو به اتمام بود و در سینه‌ی ما هیاهویی بی‌پایان.. این‌بار با اشتیاقی وصف ناشدنی چمدان را تا خِرخِره پُر می‌كردم.... یحیا در كنارم بود و به بهانه‌ی جمع كردن وسایل، نیم نگاهی هم به خاطرات و نوشته‌هایش داشت...

هرزگاهی كاغذی پیدا می‌شد كه تنپوشش شعری گم شده از یحیا بود... من سكوت می‌كردم و آرام می‌خواند... و لذت از وجودم چكه می‌كرد... زیبا بود... زیبا....

در میان آن كاغذهای ناب، نامه‌ای برای خدا پیدا شد... یحیا در تاریخ 29/3/87 .. دم دمای صبح نامه‌ای برای خدا نوشته بود... وقتی خواستم بخوانم گفت: حالا نه......

و من تا لحظه‌ای كه به خانه رسیدیم، چمدان‌ها را باز كردیم و دوباره نامه را در دستانش دیدم، منتظر ماندم.......

 و یحیا با صدای گرمش برایم خواند .. تمام تن، گوش بودم و اشتیاق برای واژه‌ی بعد... مات بودم و مبهوت.. و وسعت سینه‌ی یحیا برایم هر لحظه عریان‌تر می‌شد.....

دنیای نور

از او خواستم اجازه دهد نامه‌اش را دربی‌تعارف‌ترین كافه دنیا بگزارم...

نگاهش را بر تنم ریخت و لبخندش تصویری زیبا از یك آری خوشرنگ بود.....

پژواك سكوت یك دل

زمانی بیش نیست كه در تنهایی خود مات و مبهوت سكوتی پر معنا شده‌ام اما نمی‌دانم چرا كسی این صدای پُر تلاطم مرا نمی‌شنود.. آری می‌دانم كه او همیشه هست و او هم به سبك خود سخن می‌گوید و به راستی كه او ولی نعمت تمام زبان‌هاست و به راستی كه خوب این سكوت پر طمطراق مرا می‌فهمد، آری او آنقدر قادر است كه حتی پژواك سكوت دل ناچیز مرا می‌شنود و لیكن گاه و بیگاه بر من پنهان می‌شود كه او هم با كلام بی‌جان اما پر صدای خود حرف‌هایی دارد كه اوج تمام صدا هم توان معنایش را ندارد مگر او بخواهد كه چه كس فهمد و اینگونه است كه مرا هر لحظه به شاهراه سعادت می‌كشاند و لیكن همچنان به نادانی خود نادانم و سره از ناسره سخت تمیز می‌دهم كه راه كجاست وشاه‌راه چه‌جا..

سطور پاك..

 اما چه كنم كه او هست و من بنده‌ی ناچیز و چه كنم كه او همه‌چیز هست و من جز خواست او هیچ، چه بگویم كه حرف دل همه‌اش گفتنی نیست و چرا گویم كه او نداند. همه‌ی احتیاط من بر این بود كه مبادا زبانم افسار پاره كند و بر صفحه‌ی مضمون درونم بتازد و خبر از آشفته بازاری می‌دهد كه از جور زمان به تنگ آمده است و بگوید: دلم تنگ است...

و اینگونه خاطر همیشه سبزش را مشوش كنم لیك چه گویم كه این موجود دوپا پُر خطاست و این لوح شفاف درونش به دلتنگی حساس..

بودا درهمین حوالیست....

 شرم دارم كه بگویم به خطا رفته‌ام و لیكن حقیقت روشن است و با انكار بیگانه..

وای، وای بر من كه دلتنگی‌ام را آن وقتی گفته ام كه سكوتم واژه‌ی ((تنهایم)) را داشت فریاد می‌زد.

آری معبودم را ملول ساخته‌ام و دگر چیزی جز امید به رحمانیت و كرمش ندارم و به راستی كه حق با اوست همانگونه كه چیزی جز حق نیست و به زیبایی بر مسند یگانگی و عدالت تكیه زده است.

مرز امید و نا امیدی

قسم، قسم كه او بخشنده‌ترین و دلسوزترین مهربانان است و باوردارم كه دلی به بذل و عطوفت معطر نگردد مگر نسیمی از وجود وی بر آن الواح گذر كند. ایمان دارم كه او همه‌ی داشته‌های من است و تمام این دل‌ناگرانی‌ها، هراس هستی و دارایی من است كه اگر مرا به سخاوتش بپذیرد همه را دارم  وگرنه، هیچ...

هیچستان درتن برگ..

چهارشنبه 29/3/87

ساعت 3:05 صبح

یحیا...

......................................

راستی :

سربازی تمام شد و یابو سوار امروز بدون پوتین و بی لباس نامقدس بر خاک غارت زده ی شهر گام بر میدارد...

بدرود                                  بود... کمی از یحیا


یکشنبه 8 آبان 1390 توسط یحیی | نظرات ()

...خواب سرزده

 

و  " بی تعارف.. " اینگونه گفت... :

 

 

روح و تنش در خستگیه صبحی بارونی بود،خیابانهای شهر بعد شروعی نامطمئن گویی بوی پاییز را در خودش جای میداد و سرود مِهر بر زبانش در کوچه های شاهدش جاری بود ولیکن هنوزم در زیر سایبانهای خوش رنگ فروشگاه و کنج پله های سنگی خزانه های شهر میشد تاولهای فرو خورده رو دوباره دید...

مِهر آمده بود اما رگهای شهر رمقی برای جریانش نداشت...

همچون همیشه بر سینه ی زخم خورده ی خیابان، یابوی بی تعارفش را میراند و هنوزم از سلامتش سرخوش که یابو تا انتها وفادار است... و بود..

مرد یابو سوار میراند و بی خبر از دلتنگی که حجم سرخ درونش را داشت تصرف میکرد.

سخاوت آسمان پاییزی و دستهای بی منتش مجالش نداد و قبل از رسیدن به زیر سایه دیوار کم رنگ که خیره خیره قرن ها بر خلوتگاه شهر، نگاهش را دوخته بود رسید.

دیر شده بود. شیطنت قطره های باران تمام تنش را خیس کرده بود اما گویی هوای دِه که تنها چند نفس تا میدان شهر فاصله داشت تازه به زیر ابرهای سیاه و خشم آلود میرفت وانگار اینجا آسمان ارضاء نشده بود...

هنوزخستگی جسمش به روی صورت نبض میزد که بی اختیار به خواب رفت..

خواب..

خوابی که انگار داشت برای آوار کردن یک دنیا دلتنگی به سرش سماق می مکید.

چشمها بسته شد و روح بی قیدش دوباره پر کشید..

خیلی دور نشده بود ولی دلتنگی از دورترها میگفت،و اینگونه پرده ی خوابش بکنار رفت :

طبق روال هفتگیش که به شیرینی سرای خوش بَرو روی شهر میرفت روانه شد، کارکتر منشی  عوض شده بود؛ دختری در جلویش ظاهر شد که ابتدا کمی ناآشنا بود اما بعد چند لحظه در لباس دخترکی بود که پیشترها در سمت چپ گروه، نرم و آهسته نُت های چنگ و دولاچنگ بم رو با کمی آرشه های بی ملاحظه می نواخت.

کنجکاو شد.. سعی میکرد با پسرک خوش چهره ی  پشت پیشخوان وارد صحبت شود و در گوشه ی چشمانش دخترک را زیر نظر بگیرد که با آن فاصله، چگونه در شهر او کار میکرد..؟!!

گرم حرف زدن بود که ناگهان همنواز دیگری را پشت سرش حس کرد،بالغ تر شده بود اما هنوز از لحن صحبت و چهره ی گشاده اش میشد حس آشنائی کرد..

تنها نبود،با پدر و مادر و همنوازهای دیگر در لابی نشسته بودند.

ضربان قلب پسرک دیروز و مرد دلتنگ امروز به شماره افتاد وقتی که گام هایش را از جمع لابی نشین ها دور میکرد..

در کنج فضایی که حالا عِطر خاطراتش حتی از شیرینی ناپلئونی هم پیش گرفته بود،بر روی کاناپه ای کنار ویترین، صورتی را دید که با همه ی فرسودگیش هنوزم زیبا و آشنا بود..

مردی که بداهه نوازیش همیشه اشک را در چشمانش حلقه میکرد..

مردی که مهربانیش دوست داشتنی و دلپذیر  و عصبانیتش ثانیه ای و بی ابهت بود..

انقدر خوب بود که صورتش جایی برای خشم نداشت..

استادی کم نظیر که تنها به عشق مادر و دلدادگانِ به کلام و هنرش هر سال چندین بار وطن دومش را رها میکرد و به سرزمین عاشقان میرسید تا تکلیفی بر شانه هایش نماند..

مرد یابو سوار استاد را محکم در آغوش گرفت،انقدر با دلتنگی، خودش را در تن استاد جای داده بود که انگار پدری که هرگز ندیده باشدش را به یکباره میدید..

 مثل همیشه شاد و خندان نبود،غم در چهره اش موج میزد،انگار در سینه اش چیزی رنگ باخته بود،انگار دل استاد شکسته بود...!!

گوشه ی لبانش سیگاری گذاشت گویی که قصد رفتن دارد هنوز روشن نکرده بود که اصرار مرد دلتنگ استاد رو به جمع لابی نشین های بی تفاوت کشاند و در پشت میز شیشه ای نشاند.

میخواست گذشته ای پر خاطره را زنده کند،نه فقط برای خودش،برای استادی که به نظر میرسید کنج دلش از بی انصافی و قدر ناشناسی میگفت..

مرد هنرجو با حرارت و هیجان به پشت سر برگشت که لابی نشین ها را غافل گیر کند و دل استادی که تصور میشد فارغ از موضوع مانده را شاد..

برگشت.. اما صندلی ها خالی بود...!!!

بغض و شرمندگیش توانی برای نگاه دوباره به استاد نگذاشت..

مرد یابو سوار استادی که فرسخ ها از وطن دومش به شهر او آمده بود را دزدانه با بیداریش ترک کرد..

و تمام وجودش تا بی انتها سوخته و کتک خورده تر از آنکه توان بازگشتی باشد..

و شاید هنوزم چشمهای استاد در لابی شیرینی سرا در انتظار مردیست که پنجه هایش مدیون اوست...

و شاید هم استاد(نیک زاد) تنها دلتنگ هنرجوی همیشه عاشقش بود که همه ی سالهای شاگردی را دوست میداشت..


روز به پایان نرسیده بود و آسمان هنوز ماتم زده و اشکهایش بند نیامده بود و هنرجوی جوان هر لحظه بی تاب و بی قرار تر شنیدن صدای استاد میشد ولی سهمش از این دلتنگی تنها دلتنگی بود و دلتنگی... و در بغض بی رحم و سکوت زده اش اینگونه نوشت..

 

اگر پاییز میریزد همه برگان زردش را

اگر شولای عریانی نشسته بر تن غمها

نگاه بی حیا را بر زمین پای خود انداز

که این فصل خزان آبروها نیست وانفسا..

9 مهر ماه 90

19:30

 

(( دیدن صورت پر از اندوه و غم استاد آسان نبود...))

 

                                                                    یحیا...


شنبه 9 مهر 1390 توسط یحیی | نظرات ()

...وقتی که باور دهقان میمرد

 

و  " بی تعارف.. " اینگونه گفت... :

        

تازه دَم دمای گرگ و میش غروب بود که از درب وارد شد،خسته تر از آن بود که در میان خمیازه آه بکشد،هنوزم گودی چشمانش بوی حسرتی را داشت که گویا ماه ها بیخوابی برای روزی که خوشه چینی  کند  تن به بیداری داده بود، ولیکن مرد رنجور نمیدانست برایش هیچ نخواهد ماند جز تلنباری از سوزشی عمیق...

مزرعه دار اینبار هم مغلوب بازی طبیعت شد ، اگرچه بارها طبیعت با او مهربانی کرد تا درس بیاموزد و عبرت گیرد اما گویی در کشتزارش تنها آرزوها و مشقت هایش را در خاطرش میکاشت و دستان طبیعت را ندید که چگونه برایش اشاره میکند،بلی دهقان خسته تمام محصول یکسالش که برای هر کیسه ی آن برنامه ها چیده بود را در زیر جوی های پُر آب مزرعه که عده ای تشنه ی یک جرعه از آن هستن غرق شده دید...

آری این بزرگترین درد برای شالیکاریست که چندین چشم از یک خانه به مترسکی دوخته شده بود که تصور میشد مزرعه را از شر بلایا ایمن میدارد؛ اما اینبار بلا یا نعمت...!!!

 نمیدانم کدام را میشود گفت.. ؟!!  اما سینه  سوخته ی کشاورز گمانم این نزولات آسمانی را نعمت نمی دانست،چون دیگر از آن هیچ باقی نمانده بود و تمام قول ها و تعهدِ محصولات پیش فروش شده به زیر هجوم باران نقض شد و او را به زانو درآورد...

چه درد استخوان سوزیست،شرمندگی،همه ی اعتبارش تنها قسّمی بود که دلالان و بازاریان زیرک و طمّاع برایش کیسه میدوختن،میدانستن که وقتی به مقدساتش سوگند میخورد اما و اگری در کار نیست ولی اینبار دیگر نانی نبود تا ایمانی باشد همه را در هفت شب و روزی که آسمان گریست از دست داد.

نمیدانم این سیل اشک از اندوه بود یا از شادی،هر آنچه را که بود برای دهقان غم دیده تنها یک معنا داشت..

معنایی که دیگر نه استغفرالله ای در کار بود و نه نعوذوبالله همه اش کفر بود و کفر...

میگفت دیگر  روزه نمیگیرم،نماز نمیخوانم،برای چه بخوانم وقتی خدا اعتبار و آبرویی که من به نام او گرو میگذارم اینچنین بر باد میدهد...

هر سال برای ایمن ماندن محصول کشتزارش چه نذورات و چه دعاهایی با دستهای پینه بسته اش به آسمان و مردان گویا آسمانی تبرّک نمیکرد اما اینبار هیچکدام حتی خدا هم به داد مرد بی پناه نرسید و چقدر دشوارست برای دستان تهی از دستگیری راوی، که تنها نزاره گر چشمان خمار و تلخینه ی مردی باشد که حالا تمام قامتش از این مصیبت بر زمین فرونشسته بود،وقتی که با آن کمر شکسته هنوزم برای جا نماندن از جریان زندگی تمام توانش را برای معاش میگذاشت و در گوشه ی چشمانش بغض فرو خورده هنوزم بیدار بود

تکرار واژهایی از لبانش در آن حوالی میریخت که همچون قلم بی رمق راوی نگارش نداشت،میگویند دل وقتی میشکند زبان عصیان میکند ولی طغیان او بی نهایت هیچ بود چون نه دیگر باوری مانده بود و نه طاقتی،همه را چند شب بارانی شست..

دهقان دل شکسته گام برداشت,آهسته و شکسته میرفت انگار که در پندار خویش زمین زیر پایش بی تقصیر بود و چشمان راوی هنوزم قدم های بی جانش را میشمرد و در غلیان احساسش اینگونه می اندیشید که طبیعت، بی رحمیش را رواج داده یا مزرعه دار  بر دیوار پوشالی تکیه زده..

و یا..

دیگر خدا بر روی خاک ما نمیشیند

که چای داغ را نوشد

دل دهقان را

با خود عجین سازد

سرود بردباری خواند و یک همنشین باشد

 

سزاورش کند از برکت و ایمان

درون سینه اش هم یک یقین باشد

 

و شاید هم خدا با ماست

فقط دیگر..

نمی نوشد....!!!

                                             یحیا...

 


چهارشنبه 9 شهریور 1390 توسط یحیی | نظرات ()

!!!...تُف به غیرت ما

 

 و  " بی تعارف.. " اینگونه گفت... :

 

 

بعد مدتی غیبت امروز ظهور کردم...

و دیدم کمی عقب ترها...

تونس..

مصر......

و امروز لیبی......

و فردا هم سوریه.....

و ما....................................................................................................

راستی غرق چی شدیم که اینطور بی تعصب بین هم میلولیم...

حتی پرنده ها و چهارپایان مهاجر هم برای لحظاتی که در جایی بیتوته میکنن به مقرِّ خودشون وابستگی نشون میدن و به متجاوز فرصت ورود نمیدن اما ما...

دیگه جایی نمونده که به یغما نرفته باشه ولی انگار نه انگار...

همیشه از اینکه انقدر ما ایرانی ها فراموشکاریم حسرت خوردمو میخورم و همیشه در تلاش برای اصلاح... اون هم از خودم بودم ..اما واقعا چرا انقدر باید احساساتی باشیم که اینطور سرنوشت زندگیمون همانند (طنابهای دخیل شده بر فلزات بارگاه امامزاده ها..)منتظر اتفاقی مافوق توان بشر باشه که سروسامانی بگیره...

آیا تا بحال از این انتظار نتیجه ای  عاید شده که همچنان بر این دور باطل اصرار داریم...؟!

دیشب بنا بر اجبار جایی بودم که گویا اون ساختمان کلینکی بود که توش یه دکتر با تمام تخصص ها در پشت پرده(در قبر..)چه ها که نمیکرد...!!!

داشتم فکر میکردم ای کاش یه فرمولی برای تفکیک این همه آدم که اینجا هستن بود تا بفهمم که چندتاشون در توهم غرق هستن و چندتاشون برای چشم چرونی و لاو پیدا کردن...

چندتا برای بخت باز شدن...

 چندتا برای دزدی...

چندتا برای گرفتن اعتبار برای فردا که سراق بانک،موسسه و غیره میرن...

 چندتا هم برای آدم فروشی....!!!

ولیکن با همه ی تخمین نادقیقم باز میشد این نتیجه رو گرفت که پدر و مادرها برای "عبادت و فرزندان برای "رفاقت اینجا جمع شدن...

البته چیزهای دیگه ای هم میشد جز صدای بلندگوهای گوش کر کن و چهره های روباه صفت دید...

مثل بچه لاتهای محل که یال و دمشون رو به تن گنده لاتهای شهر دیگه میزدن تا...(جهان سومیم خوب...)

مثل دختران(...!!!) در حد کانال های فَشنی که با قدم های پُر از عشوه اندامشون رو به رُخ پسرای تشنه شهر میکشیدن و لذت این مهم رو میشد از خنده های تا بناگوششون هم دید...

و البته پسرهایی(...!!!) هم بودن که چشم ها رو خیره میکردن و دل دختران بی تجربه و با تجربه رو ریش ریش...

و تنها این خاک بود که در اون تاریکی شب که نسیم خنک به تنش میخورد، هنوز گرمیه خونهای رسوب شده بر وسعتش و ناله های پژواک شده در زیر و بمش همچنان نفس میبرید و صاحبانش در فراموشی روزهایی که با همان بلندگوهای کلنیک (امام زاده...)برای ریختن خونشان فراخوان میدادن...

و امروز...

 لیبی هم آزاد شد ...و ایران ما هنوزم در قفسی هست که اجدادمان ساخته اند...

و ما ننگین ترین رضایت دنیا را در دل میپروریم...

.........................................................................

 

به امید روزی که آزادی برایمان آزادی باشد نه آه زادی...

 

 

 

 

 

 

گیر واژه های کافه بی تعارف :

 

اگه کمی دندون رو جیگر میزاشتی و قبل پایان مراسم جیم نمیزدی باز هم صحنه های جالبتری میدیدی...

بجای این همه آیه یآس خوندن میتونی از شاهکار برو بچه های زیر پل پارک وی بگی که تیر به دل این حکومت زدن...

یا کمی بیشتر دل و جرأت داشته باشی و با تفنگهای آب پاش به دوستات سر میدون شهر قرار بزاری..

 

 

کمی از دیدگاه من :

حرف زیادی نیست جز اینکه بگم ما جهان سومیم چون هنوز در امیالی سیر میکنیم که بقیه کشورهای جهان سوم با همه ی تحجرشون یا ازش گذشتن یا در سرنوشت زندگی و کشورشون دیگه بی تاثیره ،اما ما هنوز بر این عقب ماندگی اصرار داریم و اصرار..

بیائید بجای شعار و گنده بینی و تخیلات دست نیافتنی از کمترینها شروع کنیم تا همچون کافه بی تعارف کسی جرأت متهم ساختن مردم به بی تعصبی رو نداشته باشه..

 

 

و در پایان :

 

شهر بالا..

دوباره لحظه هایم حسرت و آه

دوباره یک خبر از شهر بالا

 

شنیدم گفته اند پرواز آزاد

زمین و مردم آن شهر بیداد

 

که گویا بندها را پاره کردن

صدای مردمان شهر غوغا

 

وجودم غرق شادی از سرور است

ولی انگار ایرانم غروب است

 

همه همسایه ها امروز آزاد

ولی فانوس شهر ما چه کور است

 

نشستیم در خیال خام فردا

بگو با من که این دیگر چه جور است

 

من و تو ما نشیم در این خیابان

سزوار زمین ما طلوع است...؟!

 

بیا امشب عهدی را ببندیم

که این خانه هنوزم سوت و کور است..

                                                                                    

(به قول دوست عزیزم گشتاسب که همیشه اسممو مینویسه...)         یحیا...

  21:10pm

31 مرداد ماه 1390


دوشنبه 31 مرداد 1390 توسط یحیی | نظرات ()

... آزادی از نگاه آزادی

 

و "  بی تعارف ... " اینگونه گفت :

 

 

خواستم آزادی رو تعریف کنم یادم اومد که چه جالبه که آزادی هم مقارن جرم سیاسی تو کشور ما هست که معناش نمیکنن تا بهتر بتونن هر طور که هر بار یه چیزی تهشون قلقلک وار به جونشون افتاد معنیش کنن...
از زمانی که شروع کردم به نوشتن و از زمانی که تو کوچه پس کوچه ی شهرمون در تلاش برای بیداری نعشه های مسخ شده بودم..
خیلی ها به اتهام و خیلی ها هم برای پیدا کردن جوابی از آزادی به سراغم اومدن...
اما آیا واقعا برای نشون دادن حقیقت این واقعیت  که همه ی ملت های جهان باهاش در اصطکاک هستن ،کلام و آگاهی و سواد من اقناع کننده هست یا نه...؟!!! نمیدونم اما در حد بضاعتم برای شما خواهم گفت..
تنها به رسم انجام وظیفه و تکلیف نسبت به دوستایی که بارها از من خواستن باید بگم که از دیدگاه فهم و آموخته های من تنها برای کسایی که گفتن :منظورت از آزادی چه نوع آزادی و تا کجاهست؟ باید بگم که از نظر من اینها همه وهم و تصورات اشتباهِ که بخوای بگی اینجا تو شهر من آزادی اینه و جای دیگه شکل دیگه ای...
آزادی ،آزادیه...بی کم و کاستی
اگه میبنیم که هر جای دنیا به یه شکل معناش میکنن هیچ دلیلی نداره جز خواسته ی عده ای افراد طماع که به هر دلیلی این حق رو یا از مردم و ملتشون سلب و یا تعدیل و کسر میکنن...
اگه بخوام خیلی این موضوع رو تشریح کنم احیانا همون دست از دوستایی هم که ازم پرسیدن تاب پذیرش این حقیقت رو ندارن...
در کشورهای مذهبی و دین مدار به طمع رواج ایدئولوژی ها یا جلوگیری از آشکار شدن نیرنگ ها و فریبهای دین و عقیده ی  منسوخ خود زبان مردم رو به زنجیر میکنن مبادا دچار منطقی شوند که همه ی سروسامانشان که به قیمت قرن ها فریب صورت گرفته به حیطه ی چالش و زوال بیفته...
این روزها هم که در کشورهای مثلا دموکرات برای درست کردن ابرو میزنن چشم رو کور میکننن و ده ها مردم بی گناه  رو دسته جمعی به گورستانها هدایت میکنن که مبادا همین قدر آزادی رو هم که دارن از دست بدن..

هه هه هه... (همین قدر آزادی...)

پس اگه قرارباشه یکی از ما از این حس ها به ما دست بده و بخوایم از آزادی (همون  هیچ قدر...)خود دفاع کنیم که باید یکی از بمب هایی که برادرای زحمت کش برای رفاه و امنیت مردم مثلا میسازن(تو خیال مبارک) بین کل مردم بترکونیم....!!!

یادمه چند وقت پیشا که با چه انسجام و استدلالی برای یکی از آزادی میگفتم  و چند ده دقیقه با انواع برهان و مثال براش توضیح دادم بهم گفت :

منظورت اینه که هر کی هرجور که دوس داره لباس بپوشه و...     تو دلم گفتم ای خدا ما کجائیم....!!!

انقدر در انزوا و انقباض قرار گرفتیم و افکار  و خواسته های ما رو لوله کردن که معنای آزادی در این مملکت میشه همون اولین آزادی انسانهای اولیه....

انقدر پیله ی خواسته ها و سواد ما رو به تنمون نزدیک کردن که شنیدن همچین جوابهایی از هموطن هامون دیگه داره عادی میشه...

اما واقعا تا کجا...؟ کجا پروانه ای بدون تلاش پیله اش شکافته شد و پرواز کرد؟!!!

آزادی یعنی اینکه من و تو تا بی نهایت آزادیم به دور از هر دین.مکتب.عقیده.مذهب.سنت... مگر جایی که آزادی من آزدی تو را سلب یا کوتاه کند...

مطمئنن خیلی از دوستا به این جمله ایراد خواهی گرفت اما دوس دارم قبل هر ایرادی که من فکر میکنم ریشه در سنت ومذهب و.. داره فقط یه لحظه فکر کنید که اینجا تنها معنای آزادی گفته شد... و اینکه آیا آزادی واقعی و حقیقی در جایی میتوان سراغ داشت من معتقدم خیر... مثل انسان بودن، پاکی،صداقت و درستی...    چون معتقدم همه چیزهایی که میشناسیم به نحوی همه ی اون چیزی که میگن نیستن و حتما بینشون ناخالصی و ذرات ناشناخته هم هست...مثل آزادی که خیلی چیزهایی که من و تو خوب میشناسیم محدودش میکنه... مثل:

مذهب،سنت،دین،عقاید و اصول شخصی و....

در مورد آزادی هر چقدر که این قلم رو رها کنم مینویسه اما وجدان حکم میکنه که حوصله شب نشین های کافه رو لحاظ کنم...

 

                                  ....................................................................

 

امیدوارم هر سوال یا نظری اگه بود بی پروا بپرسین و کافه بی تعارف حتما پاسخگو خواهد بود...

 

 


دوشنبه 10 مرداد 1390 توسط یحیی | نظرات ()



من اگر بنشینم،تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد...



توجه: >>> واژه "تعارف" از این بلاگ حذف گردید!!! بی تعارف باشید لطفا نه بی ادب

Y.tarof@gmail.com

قصه گو
دل واژه ها
درد مشترک

سخنی کوتاه با کافه
...شرف مرد بــِــــــه از دولت اوست
...مهمان ناخوانده ی ما آشنا بود
...زیر پوست چرك‌آلود شهر ما
...اسیر سکوت
پژواك سكوت یك دل
...خواب سرزده
...وقتی که باور دهقان میمرد
!!!...تُف به غیرت ما
... آزادی از نگاه آزادی

اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390

یحیی

دنیای من
لابه لای تنم خبرچین خفته بود نمیدانستم
دنیای سرد و خاموش
دختـــــــــــــــــــر بـــــــــــــــــــــاران
...هستان
...زیبا رویان آریایی
...مفهومات
شیاطین سرخ
freud'S son
آوای درون..
1 دل بارونی...
...بی سانسور خیلی خصوصی
از دیار آریایی...
داروگ
بیدل...
...کویر
...صدای ناآشنا
نگفتنی ها
از نگاه ما
سیستمهای اصلاح نشده
شب شعر
...نسیم منزل لیلی
یادداشت های زیر زمینی
مرجع دانلود و آموزش کامپیوتر
ستاره ی خرداد
کافه نرودا

.::* کسب درآمد عالی از اینترنت 100% تضمینی *::.
تماشای آنلاین تلوزیون
تماشای آنلاین تلوزیون
سایت تفریحی فقط خنده
فروش اسپمر لینکدونی میهن بلاگ
فرصت تبادل لینک
سایتی پر از شکلک برای وبلاگ شما

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد